![]() |
![]() |
|
| غزل مولانا (دیوان شمس) و سیری در عرفان و شخصیت مولانا |
|
سلام
با عرض شرمندگی؛فرصت نکردم به دوستانی که نظر دادن سر بزنم. ولی جبران می کنم. مهمان توم اي جان زنهار مخسب امشب * اي جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب .......................... روي تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد * اي شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب .......................... اي سرو دو صد بستان آرام دل مستان * بردي دل و جان بستان زنهار مخسب امشب .......................... اي باغ خوش خندان بي تو دو جهان زندان * آني تو و صد چندان زنهار مخسب امشب .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 21:50 توسط بهنام کشانی |
|
|
زان شاهد شكرلب زان ساقي خوش مذهب * جان مست شد و قالب اي دوست مخسب امشب
.......................... زان نور همه عالم هر شيوه همي نالم * تا بشنود احوالم اي دوست مخسب امشب .......................... گاهي به پريشاني گاهي به پشيماني * زين عيش همي ماني اي دوست مخسب امشب .......................... يك روز تو گر خواري يك روز تو مرداري * از ما چه خبر داري اي دوست مخسب امشب .......................... بيرون شو ازين هر دو بيگانه شو اي مردو * قم قد ضحك الورد اي دوست مخسب امشب .......................... از هجر تو پرهيزم در عشق تو برخيزم * شمس الحق تبريزم اي دوست مخسب امشب .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 2:46 توسط بهنام کشانی |
|
|
اي خواب به جان تو زحمت ببري امشب * وز بهر خدا زينجا اندر گذري امشب
.......................... هر جا كه بپري تو ويران شود آن مجلس * اي خواب درين مجلس تا درنپري امشب .......................... امشب به جمال او پرورده شود ديده * اي چشم ز بي خوابي تا غم نخوري امشب .......................... والليل اذا يغشي اي خواب برو حاشا * تا از دل بيداران صد تحفه بري امشب .......................... گر خلق همه خفتند اي دل تو بحمدالله * گر دوش نمي خفتي امشب بتري امشب .......................... با ماه كه همخويم تا روز سخن گويم * كاي مونس مشتاقان صاحب نظري امشب .......................... شد ماه گواه من استاره سپاه من * وز ناوك استاره اي مه سپري امشب .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 1:33 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود به همه دوستاران مولانا
به خاطر مطلبی که در باره عشق در اندیشه مولانا قرار دادم . غزل امشب را یک غزل کوتاه انتخاب کردم. امیدوارم لذت ببرید. بي يار مهل ما را بي يار مخسب امشب * زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب .......................... امشب ز خود افزونيم در عشق دگرگونيم * اين بار ببين چونيم اين بار مخسب امشب .......................... اي طوق هواي تو اندر همه گردنها * ما را همه شب تنها مگذار مخسب امشب .......................... صيديم به شصت غم شوريده و مست غم * ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب .......................... اي سرو گلستان را وي ماه شبستان را * اين ماه پرستان را مازار مخسب امشب .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:44 توسط بهنام کشانی |
|
|
شهناز اشرفي عشق جان مرده را ميجان كند/ جان كه فاني
بود جاويدان كند
بنا به عقيده مولوي، ساكنين روي زمين از يك سرزمين واحد
آمدهاند و از راه تعليمات ميتوانند از راه دل و با در نظر گرفتن حالت جديدي از
هماهنگي به عنوان هدف، به يكديگر وابسته شوند و بدين ترتيب جدايي، چندخدايي،
دوگانگي و افتراق از بين ميرود: منبسط بوديم و يك جوهر همه «مولوي پس از گفتوگو با شمس متقاعد شد كه در زير شكل و
قالب، درياي حقيقت وجود دارد كه هر انسان مقدس، جامع و پيامبري آن را كشف كرده
است. اين درياي حقيقت بهطور مرموزي سرچشمه رشد و تكامل انسان را در داخل
ضمير ناآگاه پنهان كرده است. مولوي معتقد است كه خويشتن واقعي او يعني آنچه پدرش
يا محيط در او پرورش داده است، نيست بلكه آن چيزي است كه عالم در او آفريده
است.انسان پيوسته درباره دنياي بزرگ و بيانتهايي كه در قالب تن جا خوش كرده
انديشيده است. عشق را «پديده نخست» ميتوان خواند. همانطور كه ميدانيم
قديم در برابر حادث و به معني آنچه كه براي پديد آمدن آن نتوان زماني تعيين كرد،
گفته ميشود و حادث تمام پديدههاي هستي است، كه براي پيدايي و زندگي آنان ميتوان
آغازي تعيين كرد. عشق نيز نه به مفهوم عاميانه و محدودي كه همگان از آن فهم ميكنند
بلكه به مفهوم برتر و گستردهتر، آن مايه و پايه استواري و ماندگاري جهان مادي و
معنوي است و نيرويي است كه هستي را به كمالجويي و حدوث تازهتر و كاملتر از ناقص
برميانگيزد. «پس عشق نسبت به ذات پروردگار كه آن را قديم اول بايد
خواند حادث و نسبت به هر پديده ديگر قديم است زيرا كه عشق مايه بهوجود آمدن جهان
هستي و اجراي اراده قديم اول و مبدأ كل است.» ديرينگي عشق نسبت به عرفان اين نكته را به اثبات ميرساند
كه عرفان برآمده از عشق است. گوياترين گواه اين معني را در حكمت فلوطين و
تفسير وي از عشق معنوي و پيوند آن با خير و نيكويي و جمال ميتوان يافت.از
ديد اين فيلسوف عارف آدمي داراي مقام علوي بوده و جاي در ملكوت اعلا دارد و بر اثر
دلبستگي به تعلقهاي دنيوي و سر نهادن بر خواهشهاي نفساني كه خاستگاه انواع آلودگيها
و زشتيها و پليديها است به نزول ارزشها و فروافتادگي از مقام انساني گرفتار
آمده و از اصل خويش جدا مانده است. آنان كه از اين جدايي سينهاي شرحه شرحه دارند و آرزوي
پيوستن به اصل و مبدأ كل را در سر ميپرورانند، ناگزير از تزكيه و تهذيب نفس و
پرهيز از هوسهاي نفس هستند تا سبكبال و سبك بار راه وادي دوست را پيش گيرند. مولوي نيز در مثنوي منشأ اصلي روح و هبوط آن به دنياي
ماده و نيز بازگشت دوباره به منزلگه حقيقي را مطرح ميكند. به اعتقاد او انسان با
ايثار و تواضع امكان دست يافتن به واقعيت خود را مييابد و همواره از نيروي دروني
انسان و شكوه شگرف آن سخن گفته است. دوري از معشوقي كه جان ني را به فغان واداشته و از حسرت
اين فراق و سوز و داغ اين جدايي چنان مينالد كه هر صاحب ذوق را با خود و با درد
خود همراه ميكند. تنوع در مباحث گوناگون مثنوي باعث نميشود كه خواننده صاحب دل
پي به اين موضوع نبرد كه زمينه اصلي تمامي اين مباحث عشق است كه مانند رشتهاي
آنها را به هم پيوسته است. حركت به جهت مشخصي كه همانا مبدأ هستي و عشق است، در
تمام مثنوي مشهود است. مولوي پس از بيان شكايت ني، بلافاصله داستان عشق پادشاه و
كنيزك را آورده است. در اين حكايت نيز همانند بقيه حكايتهاي مثنوي مسائل با رمز و
اشاره بيان شده است و سپس به تفسير آن پرداخته شده است. در اين داستان به عشق انسان به انسان در نوع
ابتدايي و مجازي آن اشاره شده است كه اين نوع عشق در كل پديدههاي هستي مشهود است
و همانند كشش و ميل دوجانبهاي است كه خاك و گياه و باران و آفتاب و نر و
ماده را در تمام عالم به سوي هم ميكشاند و عشق را نيروي محرك تمامي كائنات ميسازد.
اين عشق كه قانون وجود است در همه عالم قاهرست و عشق جسماني انسان نيز از
همين مقوله و در اين مرحله از عشق كه به قلمرو حيات حيواني مربوط است با ساير
انواع حيوان تفاوت ندارد. « معهذا در انسان عشقي هم هست كه ناشي از ماهيت انساني
اوست و نه فقط در قياس با عالم حيواني بلكه در قياس با عالم ملائك هم مايه امتياز
است و ناشي از نوعي دانش و شناخت است كه شايد آن را معرفت بايد
خواند.» |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:40 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
با عرض شرمندگی غزل بیست و نهم یک مشکلی داشت و اون هم این بود که بیت اول باید آخر می بود. اما غزل امشب ؛ این غزل را نیز استاد شهرام ناظری در آلبوم "خط سوم" (که به گفته خود ایشان این آلبوم را بیش از دیگر آلبوم هایشان می پسندند (منبع: مصاحبه با استاد شهرام ناظری در ویژه نامه نوروز روزنامه جام جم).) به بهترین نحو اجرا نموده اند. امیدوارم لذت ببرید(لینک دانلودش را پیدا نکردم). مستي سلامت مي كند پنهان پيامت مي كند * آنكو دلش را برده اي جان هم غلامت مي كند .......................... اي دل چه مستي و خوشي سلطاني و سلطان وشي * با اين دماغ و سركشي چون عشق رامت مي كند .......................... آنكو ز خاكي جان كند او دود را كيوان كند * اي خاك تن وي دود دل بنگر كدامت مي كند .......................... بستان ز شاه ساقيان سرمست شو چون باقيان * گر نيم مست ناقصي مست تمامت مي كند .......................... از لب سلامت اي احد چون برگ بيرون مي جهد * اندازه لب نيست اين اين لطف عامت مي كند .......................... ماه از غمت دو نيم شد رخسارها چون سيم شد * قد الف چون جيم شد وين جيم جامت مي كند .......................... در عشق زاريها نگر وين اشك باريها نگر * وان پخته كاريها نگر كان رطل خامت مي كند .......................... اي باده خوش رنگ و بو بنگر كه دست جود او * بر جان حلالت مي كند بر تن حرامت مي كند .......................... پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم كان شوم * اي دل مترس از نام بد كو نيك نامت مي كند .......................... بس كن رها كن گفت و گو ني نظم گو ني نثر گو * كان حيله ساز و حيله جو بدو كلامت مي كند .......................... اي چاشني هر لبي وي قبله هر مذهبي * مه پاسباني هر شبي بر گرد بامت مي كند .......................... اي نيست كرده هست را بشنو سلام مست را * مستي كه هر دو دست را پابند دامت مي كند .......................... اي آسمان عاشقان اي جان جان عاشقان * حسنت ميان عاشقان نك دوستكامت مي كند .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 0:44 توسط بهنام کشانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گر گــــــــــــــران و گر شتابنده بـود
آنك جويـــــــــــــــندست يابنده بود در طـــلب زن دايما تو هر دو دست كه طـــــــلب در راه نيكو رهبرسـت لنگ و لوك و خفتهشكل و بـيادب سوي او ميغـيژ و او را ميطــلب ---------------------------------------------- هر كـــــــــــــجا بوي خوش آيد بو بريد ســـــــــوي آن سر كاشناي آن سريد هر كجــــــــــا لطفي ببيني از كسي سوي اصـــــــل لطف ره يابي عسي اين همه خوشـــها ز درياييست ژرف جزو را بگرار و بر كــــــــــــــل دار طرف |
| پیوندهای روزانه |
|
فرهنگ لغت معین و دهخدا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
غزلیات مباحثی در عرفان و مولانا اخبار مرتبط با مولانا |
|
RSS
|