تبليغاتX
غزلیات مولانا
غزل مولانا (دیوان شمس) و سیری در عرفان و شخصیت مولانا
سلام و درود
با عرض پوزش از همه دوستانی که سر می زنند و نظر می دن ولی متاسفانه فرصت نمی کنم جوابشون را بدم.
انشاء الله از یک ماه دیگه از خجالت همه دوستان در می آم.
اما غزل امشب را به درخواست دوست عزیزم امیر قرار میدم.

حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو * وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
..........................
هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن * وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
..........................
رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از كينه ها * وانگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
..........................
بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي * گر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شو
..........................
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده * آن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شو
..........................
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما * فاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
..........................
تو ليله القبري برو تا ليله القدري شوي * چون قدر مر ارواح را كاشانه شو كاشانه شو
..........................
انديشه ات جايي رود وانگه ترا آنجا كشد * ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو
..........................
قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دلهاي ما * مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
..........................
بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را * كمتر زچوبي نيستي حنانه شو حنانه شو
..........................
گويد سليمان مر ترا بشنو لسان الطير را * دامي و مرغ از تو رمد رو لانه شو رولانه شو
..........................
گر چهره بنمايد صنم پر شو ازو چون آينه * وز زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو
..........................
تاكي دوشاخه چون رخي تاكي چو بيذق كم تكي * تاكي چو فرزين كژ روي فرزانه شو فرزانه شو
..........................
شكرانه دادي عشق را از تحفه ها و مالها * هل مال را خود را بده شكرانه شو شكرانه شو
..........................
يك مدتي اركان بدي يك مدتي حيوان بدي * يك مدتي چون جان شدي جانانه شوجانانه شو
..........................
اي ناطقه بر بام و در تاكي روي در خانه پر * نطق زبان را ترك كن بي چانه شوبي چانه شو
..........................

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 23:17  توسط بهنام کشانی | 
شد سحر اي ساقي مانوش نوش * اي ز رخت در دل ما جوش جوش
..........................
بادهحمراي تو همچو پلنگ * گرگ غم اندر كف او موش موش
..........................
چونكه برآيد بقصور دماغ * افتد از بام نگون هوش هوش
..........................
چونكه كشد گوش خرد سوي خود * گويد از درد خرد كوش كوش
..........................
گويدش او خيز بجان سجده كن * در قدم اين قمر مي فروش
..........................
گفت كي آمد كه نديدم منش * گفت كه خفته بودي دوش دوش
..........................
عاشق آمد بر معشوق مست * كه ببرد بوسي از آن سوش هوش
..........................
عشق سوي غيب زند نعره ها * برحس حيوان نزند آن خروش
..........................
شهر پر از بانگ خر و گاو شد * برسركه باشد بانگ وحوش
..........................
ترك سواريست برين يك قدح * ساغر ديگر جهت قوش قوش
..........................
چون كه شدي پر ز مي لايزال * مسخ نبيني قدح نوش نوش
..........................
جمله جمادات سلامت كنند * راز بگويند چه خويش و چه نوش
..........................
روح چو از مهر كنارت گرفت * روح شود پيش تو جمله نقوش
..........................
نوبت آن شد كه زنم چرخ من * عشق غزل گويد بي روي پوش
..........................
همچو گل سرخ سواري كند * جمله رياحين پي او چون جيوش
..........................
نقل بيار و مي پيشم نشين * اي رخ تو شمع و دمت آتشين
..........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 7:5  توسط بهنام کشانی | 

پیدایش سماع :

تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را شناخته و شایسته تفکر و تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین انعکاس التهاب و شور ، هیجان و شوق درونی خود دیده است . که در خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد و حال ، طرب و نشاط گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و آرامش آورنده با خود همراه داشته است .

در پی این دانشتن عده ای از اهل تحقیق سفر در تاریخ را آغاز کردند ، بیوت الهی که در آنها بر پیامبران وحی نازل شده است ، شهر و دیار کوچه و بازار ، کاخهای ویران و برقرار مانده را گشته اند تا شاید بر این مدعا دلیل بیابند و به جامعه محققان پیشکش کنند . ذوق دانستن و شوق یافتن مقصود ، مسافران وادی تاریخ را به سرمنزل مقصود راسانیده ، هرکدام به در یافتن از حقایقی مسرور گشته اند و همان یافته خویش را تاریخچه پیدایش سماع دانسته اند .

گفته اند : آنگاه که تاج " خلقت بیدی " ( سوره ص آیه 75 ) را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و شرف " خلق الله آدم علی صورته " ( شرح تفسیر جوادی آملی ج 5 ص 217 ) به او عنایت گردید ، حله " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه 72 ) در برش پوشانیده شد ، تکانی خورد عطسه ای زد و سربلند کرد و گفت " الحمد الله الرب العالمین " . پاسخ آمد : " یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک " ( تاریخ انبیا ص 90 ) .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:0  توسط بهنام کشانی | 
سلام و درود
قبل از هر چیز باید روز فردوسی را تبریک بگم و بعد از اون هم غزل امشب.

خواجه سلام عليك گنج وفا يافتي * دل به دلم نه كه تو گم شده را يافتي
..........................
هم تو سلام عليك هم تو عليك السلام * طبل خدايي بزن كين ز خدا يافتي
..........................
خواجه تو چوني بگو در بر آن ماه رو * آنك ز جا برترست خواجه كجا يافتي
..........................
ساقي رطل ثقيل از قدح سلسبيل * حسرت رضوان شدي چونك رضا يافتي
..........................
اي رخ چون زر شده گنج گهر بر زدي * وي تن عريان كنون باز قبا يافتي
..........................
اي دل گريان كنون بر همه عالم بخند * يار مني بعد از اين يار مرا يافتي
..........................
خواجه تويي خويش من پيش من آپيش من * تا كه بگويم ترا من كه كرا يافتي
..........................
كوس و دهل مي زنند بر فلك از بهر تو * رو كه تويي بر صواب ملك خطا يافتي
..........................
بر لب تو لب نهاد زان شكرين لب شدي * خشك لبان را ببين چونك سقا يافتي
..........................
خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان * پنجه گشا چون كليد قفل گشا يافتي
..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 23:32  توسط بهنام کشانی | 
سلام و درود
امروز تصمیم گرفتم زندگی نامه مولانا را برای دوستاران او قرار بدم.
امیدوارم که مفید باشه.

زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 10:8  توسط بهنام کشانی | 
ندا رسيد به جانها ز خسرو منصور * نظر به حلقه مردان چه مي كنيد از دور
..........................
چو آفتاب برآمد چه خفته اند اين خلق * نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور
..........................
درون چاه ز خورشيد روح روشن شد * ز نور خارش پذرفت نيز ديده كور
..........................
بجنب بر خود آخر كه چاشتگاه شدست * از آنك خفته چو جنبيد خواب شد مهجور
..........................
مگو كه خفته نيم ناظرم به صنع خدا * نظر به صنع حجابست از چنان منظور
..........................
روان خفته اگر داندي كه در خوابست * از آنچ ديدي ني خوش شدي و ني رنجور
..........................
چنانك روزي در خواب رفت گلخن تاب * به خواب ديد كه سلطان شدست و شد مغرور
..........................
بديد خود را بر تخت ملك و از چپ و راست * هزار صف ز امير وز حاجب و دستور
..........................
چنان نشسته بر آن تخت او كه پنداري * در امر و نهي خداوند بد سنين و شهور
..........................
ميان غلغله و دار و گير و بردا برد * ميان آن لمن الملك و عزت و شر و شور
..........................
درآمد از در گلخن به خشم حمامي * زدش بپاي كه برجه نه مرده اي در گور
..........................
بجست و پهلوي خود ني خزينه ديد و نه ملك * ولي خزينه حمام سرد ديد و نفور
..........................
بخوان ز آخر ياسين كه صيحه فاذا * تو هم به بانگي حاضر شوي ز خواب غرور
..........................
چه خفته ايم و ليكن ز خفته تا خفته * هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور
..........................
شهي كه خفت ز شاهي خود بود غافل * خسي كه خفت ز ادبير خود بود معذور
..........................
چو هر دو باز ازين خواب خويش باز آيند * به تخت آيد شاه و به تخته آن مقهور
..........................
لباب قصه بماندست و گفت فرمان نيست * نگر بدانش داود و كوتهي زبور
..........................
مگر كه لطف كند باز شمس تبريزي * وگر نه ماند سخن در دهن چنين مقصور
..........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 10:4  توسط بهنام کشانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گر گــــــــــــــران و گر شتابنده بـود
آنك جويـــــــــــــــندست يابنده بود

در طـــلب زن دايما تو هر دو دست
كه طـــــــلب در راه نيكو رهبرسـت

لنگ و لوك و خفته‌شكل و بـي‌ادب
سوي او مي‌غـيژ و او را مي‌طــلب
----------------------------------------------
هر كـــــــــــــجا بوي خوش آيد بو بريد
ســـــــــوي آن سر كاشناي آن سريد


هر كجــــــــــا لطفي ببيني از كسي
سوي اصـــــــل لطف ره يابي عسي


اين همه خوشـــها ز درياييست ژرف
جزو را بگرار و بر كــــــــــــــل دار طرف

پیوندهای روزانه
فرهنگ لغت معین و دهخدا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
87/12/22 - 87/12/30
87/12/08 - 87/12/14
87/12/01 - 87/12/07
87/11/22 - 87/11/30
87/09/22 - 87/09/30
87/07/01 - 87/07/07
87/06/22 - 87/06/31
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14
87/06/01 - 87/06/07
87/05/22 - 87/05/31
87/04/05 - 87/04/21
87/03/22 - 87/03/31
87/03/08 - 87/03/14
87/03/01 - 87/03/07
87/02/22 - 87/02/31
87/02/05 - 87/02/21
87/02/08 - 87/02/14
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/05 - 87/01/21
87/01/08 - 87/01/14
87/01/01 - 87/01/07
86/12/22 - 86/12/29
86/12/05 - 86/12/21
86/12/08 - 86/12/14
86/12/01 - 86/12/07
آرشیو موضوعی
غزلیات
مباحثی در عرفان و مولانا
اخبار مرتبط با مولانا
پیوندها
زندگی خیلی زیباست
آوای چنگ
وبلاگینا
نقطه ته خط
کاملترین مرجع شعرها و عکس های عاشقانه
صدای سخن عشق
هر چی دلم بخواد
شیدایی
دل پناه
دل و دلدار
عالَم در طواف عشق است
مردی و مردونگی
زندگی زیباست
عاشق کوچک
گلهاااااااا......
دل تنها
نغمه دل
اشک های آسمان
ترنم باران
سیمرغ عشق
ستاره خاموش
حفاظ تلخ تنهایی
فریدون
بوی گل نرگس
سکوتی که میشنوید صدای فریاد من است
راز گل سرخ
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
ادب کهن سرزمینم پارس
آسمان آبی
پلاس ديتا
وزن بودن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

Molananews.com