![]() |
![]() |
|
| غزل مولانا (دیوان شمس) و سیری در عرفان و شخصیت مولانا |
|
تشنه بر لب جو بين كه چه در خواب شدست * بر سر گنج گدا بين كه چه پرتاب شدست
.......................... اي بسا خشك لبا كز گره سحر كسي * در ارس بي خبر از آب چو دولاب شدست .......................... چشم بند ار نبدي كه گرو شمع شدي * كافتاب سحري ناسخ مهتاب شدست .......................... ترسد ار شمع نباشد بنبيند مه را * دل آن گول ازين ترس چو سيماب شدست .......................... چون سليمان نهانست كه ديوانش دلست * جان محجوب ازو مفخر حجاب شدست .......................... اي بسا سنگ دلا كه حجرش لعل شدست * اي بسا غوره درين معصره دوشاب شدست .......................... اين چه مشاطه و گلگونه غيبست كزو * زعفراني رخ عشاق چو عناب شدست .......................... چند عثمان پر از شرم كه از مستي او * چون عمر شرم شكن گشته و خطاب شدست .......................... طرفه قفال كز انفاس كند قفل و كليد * من دكان بستم كو فاتح ابواب شدست .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 2:18 توسط بهنام کشانی |
|
|
بيدار شو بيدار شو هين رفت شب بيدار شو * بيزارشو بيزارشو وز خويش هم بيزار شو
.......................... در مصر ما يك احمقي نك مي فروشد يوسفي * باور نمي داري مرا اينك سوي بازار شو .......................... بي چون ترا بي چون كند روي ترا گلگون كند * خار از كفت بيرون كند وانگه سوي گلزار شو .......................... مشنو تو هر مكر و فسون خون را چرا شويي به خون * همچون قدح شو سرنگون وانگاه دردي خوارشو .......................... در گردش چوگان او چون گوي شو چون گوي شو * وز بهر نقل كركسش مردارشو مردارشو .......................... آمد نداي آسمان آمد طبيب عاشقان * خواهي كه آيد پيش تو بيمارشو بيمارشو .......................... اين سينه را چون غار دان خلوتگه آن يار دان * گر يار غاري هين بيا در غار شو در غار شو .......................... تو مرد نيك ساده اي زر را به دزدان داده اي * خواهي بداني دزد را طرار شو طرار شو .......................... خاموش وصف بحر و در كم گوي در درياي او * خواهي كه غواصي كني دم دارشو دم دارشو .......................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 1:7 توسط بهنام کشانی |
|
|
مرا چون تا قيامت يار اينست * خراب و مست باشم كار اينست
.......................... ز كار و كسب ماندم كسبم اينست * رخا زر زن ترا دينار اينست .......................... نه عقلي ماند و ني تميز و ني دل * چه چاره فعل آن ديدار اينست .......................... گل صد برگ ديد آن روي خوبش * به بلبل گفت گل گلزار اينست .......................... چو خوبان سايهاي طير غيبند * به سوي غيب آ طيار اينست .......................... مكرر بنگر آن سو چشم مي مال * كه جان را مدرسه و تكرار اينست .......................... چو لب بگشاد جانها جمله گفتند * شفاي جان هر بيمار اينست .......................... چو يك ساغر ز دست عشق خوردند * يقينشان شد كه خود خمار اينست .......................... گرو كردي به مي دستار و جبه * سزاي جبه ودستار اينست .......................... خبر آمد كه يوسف شد به بازار * هلا كو يوسف ار بازار اينست .......................... فسوني خواند و پنهان كرد خود را * كمينه لعب آن طرار اينست .......................... ز ملك و مال عالم چاره دارم * مرا دين و دل و ناچار اينست .......................... ميان گر پيش غير عشق بندم * مسيحي باشم و زنار اينست .......................... بگرد حوض گشتم در فتادم * جزاي آنچنان كردار اينست .......................... دلا چون در فتادي در چنين حوض * ترا غسل قيامت وار اينست .......................... رخ شه جسته اي شهمات اينست * چو دزدي كردي اي دل دار اينست .......................... مشين با خود نشين با هر كه خواهي * ز نفس خود ببر اغيار اينست .......................... خمش كن خواجه لاغ پار كم گو * دلم پاره ست و لاغ پار اينست .......................... خمش باش و درين حيرت فرو رو * بهل اسرار را كاسرار اينست .......................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 شهریور1387ساعت 1:25 توسط بهنام کشانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گر گــــــــــــــران و گر شتابنده بـود
آنك جويـــــــــــــــندست يابنده بود در طـــلب زن دايما تو هر دو دست كه طـــــــلب در راه نيكو رهبرسـت لنگ و لوك و خفتهشكل و بـيادب سوي او ميغـيژ و او را ميطــلب ---------------------------------------------- هر كـــــــــــــجا بوي خوش آيد بو بريد ســـــــــوي آن سر كاشناي آن سريد هر كجــــــــــا لطفي ببيني از كسي سوي اصـــــــل لطف ره يابي عسي اين همه خوشـــها ز درياييست ژرف جزو را بگرار و بر كــــــــــــــل دار طرف |
| پیوندهای روزانه |
|
فرهنگ لغت معین و دهخدا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
غزلیات مباحثی در عرفان و مولانا اخبار مرتبط با مولانا |
|
RSS
|