![]() |
![]() |
|
| غزل مولانا (دیوان شمس) و سیری در عرفان و شخصیت مولانا |
|
مفخر جان شمس دين عقل به تبريز يافت * آن گهري را كه بحر در نظرش سر سريست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 2:42 توسط بهنام کشانی |
|
|
دوش آن جانان ما افتان و خيزان يك قبا * مست آمد با يكي جامي پر از صرف صفا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 1:57 توسط بهنام کشانی |
|
|
من پاك باز عشقم تخم غرض نكارم * پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم .......................... ني بند خلق باشم ني از كسي تراشم * مرغ گشاده پايم برگ قفص ندارم .......................... من ابر آب دارم چرخ گهر نثارم * بر تشنگان خاكي آب حيات بارم .......................... موسي بديد آتش آن نور بود دلخوش * من نيز نورم اي جان گرچه ز دور نارم .......................... شاخ درخت گردان اصل درخت ساكن * گرچه كه بي قرارم در روح برقرارم .......................... من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم * در هر شبي چو روزم در هر خزان بهارم .......................... با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم * اما چو با خود آيم زين هر دو بركنارم .......................... آن لحظه با خود آيم كز محو بي خود آيم * شش دانگ آنگهم كه بيرون ز پنج و چارم .......................... جان بشر به ناحق دعويش اختيارست * بي اختيار گردد در فر اختيارم .......................... آن عقل پرهنر را باديست در سر او * آن باد او نماند چون باده اي درآرم .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 اسفند1387ساعت 0:10 توسط بهنام کشانی |
|
|
رويش نديده پس مكنيدم ملامتي * ناديده حكم كردن باشد غرامتي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 13:44 توسط بهنام کشانی |
|
|
زهره عشق هر سحر بر در ما چه مي كند * دشمن جان صد قمر بر در ما چه مي كند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آذر1387ساعت 19:27 توسط بهنام کشانی |
|
|
برون شو اي غم از سينه كه لطف يار مي آيد * تو هم اي دل ز من گم شو كه آن دلدار مي آيد
.......................... نگويم يار را شادي كه از شادي گذشتست او * مرا از فرط عشق او ز شادي عار مي آيد .......................... مسلمانان مسلمانان مسلماني ز سر گيريد * كه كفر از شرم يار من مسلمان وار مي آيد .......................... برو اي شكر كين نعمت ز حد شكر بيرون شد * نخواهم صبر گرچه او گهي هم كار مي آيد .......................... رويد اي جمله صورتها كه صورتهاي نو آمد * علمهاتان نگون گردد كه آن بسيار مي آيد .......................... در و ديوار اين سينه همي درد ز انبوهي * كه اندر در نمي گنجد پس از ديوار مي آيد .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 مهر1387ساعت 17:11 توسط بهنام کشانی |
|
|
هان اي طبيب عاشقان دستي فروكش بر برم * تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و كرسي بر برم
.......................... بر گردن و بر دست من بربند آن زنجير را * افسون مخوان ز افسون تو هر روز ديوانه ترم .......................... خواهم كه بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود * گرچه گواهي مي دهد رخساره همچون زرم .......................... ور تو گواهان مرا رد مي كني اي پرجفا * اي قاضي شيرين قضا باري فرو خوان محضرم .......................... بي لطف و دلداري تو يارب چه مي لرزد دلم * در شوق خاك پاي تو يارب چه مي گردد سرم .......................... پيشم نشين پيشم نشان اي جان جان جان جان * پر كن دلم گر كشتيم بيخم ببر گر لنگرم .......................... گه در طواف آتشم گه در شكاف آتشم * باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم .......................... هر روز نو جامي دهد تسكين و آرامي دهد * هر روز پيغامي دهد اين عشق چون پيغمبرم .......................... در سايه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلك * تا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم .......................... اي عشق آخر چند من وصف تو گويم بي دهن * گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 14:28 توسط بهنام کشانی |
|
|
تشنه بر لب جو بين كه چه در خواب شدست * بر سر گنج گدا بين كه چه پرتاب شدست
.......................... اي بسا خشك لبا كز گره سحر كسي * در ارس بي خبر از آب چو دولاب شدست .......................... چشم بند ار نبدي كه گرو شمع شدي * كافتاب سحري ناسخ مهتاب شدست .......................... ترسد ار شمع نباشد بنبيند مه را * دل آن گول ازين ترس چو سيماب شدست .......................... چون سليمان نهانست كه ديوانش دلست * جان محجوب ازو مفخر حجاب شدست .......................... اي بسا سنگ دلا كه حجرش لعل شدست * اي بسا غوره درين معصره دوشاب شدست .......................... اين چه مشاطه و گلگونه غيبست كزو * زعفراني رخ عشاق چو عناب شدست .......................... چند عثمان پر از شرم كه از مستي او * چون عمر شرم شكن گشته و خطاب شدست .......................... طرفه قفال كز انفاس كند قفل و كليد * من دكان بستم كو فاتح ابواب شدست .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 2:18 توسط بهنام کشانی |
|
|
بيدار شو بيدار شو هين رفت شب بيدار شو * بيزارشو بيزارشو وز خويش هم بيزار شو
.......................... در مصر ما يك احمقي نك مي فروشد يوسفي * باور نمي داري مرا اينك سوي بازار شو .......................... بي چون ترا بي چون كند روي ترا گلگون كند * خار از كفت بيرون كند وانگه سوي گلزار شو .......................... مشنو تو هر مكر و فسون خون را چرا شويي به خون * همچون قدح شو سرنگون وانگاه دردي خوارشو .......................... در گردش چوگان او چون گوي شو چون گوي شو * وز بهر نقل كركسش مردارشو مردارشو .......................... آمد نداي آسمان آمد طبيب عاشقان * خواهي كه آيد پيش تو بيمارشو بيمارشو .......................... اين سينه را چون غار دان خلوتگه آن يار دان * گر يار غاري هين بيا در غار شو در غار شو .......................... تو مرد نيك ساده اي زر را به دزدان داده اي * خواهي بداني دزد را طرار شو طرار شو .......................... خاموش وصف بحر و در كم گوي در درياي او * خواهي كه غواصي كني دم دارشو دم دارشو .......................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 1:7 توسط بهنام کشانی |
|
|
مرا چون تا قيامت يار اينست * خراب و مست باشم كار اينست
.......................... ز كار و كسب ماندم كسبم اينست * رخا زر زن ترا دينار اينست .......................... نه عقلي ماند و ني تميز و ني دل * چه چاره فعل آن ديدار اينست .......................... گل صد برگ ديد آن روي خوبش * به بلبل گفت گل گلزار اينست .......................... چو خوبان سايهاي طير غيبند * به سوي غيب آ طيار اينست .......................... مكرر بنگر آن سو چشم مي مال * كه جان را مدرسه و تكرار اينست .......................... چو لب بگشاد جانها جمله گفتند * شفاي جان هر بيمار اينست .......................... چو يك ساغر ز دست عشق خوردند * يقينشان شد كه خود خمار اينست .......................... گرو كردي به مي دستار و جبه * سزاي جبه ودستار اينست .......................... خبر آمد كه يوسف شد به بازار * هلا كو يوسف ار بازار اينست .......................... فسوني خواند و پنهان كرد خود را * كمينه لعب آن طرار اينست .......................... ز ملك و مال عالم چاره دارم * مرا دين و دل و ناچار اينست .......................... ميان گر پيش غير عشق بندم * مسيحي باشم و زنار اينست .......................... بگرد حوض گشتم در فتادم * جزاي آنچنان كردار اينست .......................... دلا چون در فتادي در چنين حوض * ترا غسل قيامت وار اينست .......................... رخ شه جسته اي شهمات اينست * چو دزدي كردي اي دل دار اينست .......................... مشين با خود نشين با هر كه خواهي * ز نفس خود ببر اغيار اينست .......................... خمش كن خواجه لاغ پار كم گو * دلم پاره ست و لاغ پار اينست .......................... خمش باش و درين حيرت فرو رو * بهل اسرار را كاسرار اينست .......................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 شهریور1387ساعت 1:25 توسط بهنام کشانی |
|
|
پياله بر كف زاهد ز خلق باكش نيست * ميان خلق نشستست در خلاست خلا
.......................... زهي پياله كه در چشم سر همي نايد * ز دست ساقي معني تو هم بنوش هلا .......................... ز جام ساقي باقي چو خورده اي تو دلا * كه لحظه لحظه برآري ز عربده عللا .......................... مگر ز زهره شنيدي دلا به وقت صبوح * كه بزم خاص نهادم صلاي عيش صلا .......................... بلا درست بلايش بنوش و در مي بار * چه مي گريزي آخر گريز تست بلا .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 1:53 توسط بهنام کشانی |
|
|
اگر بگذشت روز اي جان به شب مهمان مستان شو * بر خويشان و بي خويشان شبي تا روز مهمان شو
.......................... مرو اي يوسف خوبان ز پيش چشم يعقوبان * شب قدري كن اين شب را چراغ بيت احزان شو .......................... اگر دوريم رحمت شو وگر عوريم خلعت شو * وگر ضعفيم صحت شو وگر درديم درمان شو .......................... اگر كفريم ايمان شو وگر جرميم غفران شو * وگر عوريم احسان شو بهشتي باش و رضوان شو .......................... براي پاسباني را بكوب آن طبل جاني را * براي ديوراني را شهب انداز شيطان شو .......................... تو بحري و جهان ماهي بگاهي چيست و بيگاهي * حيات ماهيان خواهي برايشان آب حيوان شو .......................... شب تيره چه خوش باشد كه مه مهمان ما باشد * براي شب روان جان برآ اي ماه تابان شو .......................... خمش كن اي دل مضطر مگو ديگر ز خير و شر * چو پيش اوست سر مظهر دهان بربند و پنهان شو .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 0:39 توسط بهنام کشانی |
|
|
سر و پا گم كند آنكس كه شود دلخوش ازو * دل كي باشد كه نگردد همگي آتش ازو
.......................... گرد آن حوض همي گردي و عاشق شده اي * چون شدي غرق شكر رو همه تن مي چش ازو .......................... چون سبوي تو در آن عشق و كشاكش بشكست * بر لب چشمه دهان مي نه و خوش مي كش ازو .......................... عسلي جوشد از آن خم كه نه در شش جهتست * پنج انگشت بليسند كنون هرشش ازو .......................... آن چه آبست كزو عاشق پر آتش و باد * از هوس همچو زمين خاك شد و مفرش ازو .......................... آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را * زانك مي خيزد آن آتش و آن آهش ازو .......................... شمس تبريز كه جان در هوس او بگريست * گشت زيبا و دلارام و لطيف و كش ازو .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 1:14 توسط بهنام کشانی |
|
|
تدبير كند بنده و تقدير نداند * تدبير به تقدير خداوند نماند .......................... بنده چو بينديشد پيداست چه بيند * حيله بكند ليك خدايي نتواند .......................... گامي دو چنان آيد كو راست نهادست * وانگاه كه داند كه كجاهاش كشاند .......................... استيزه مكن مملكت عشق طلب كن * كين مملكتت از ملك الموت رهاند .......................... باري تو بهل كام خود و نور خرد گير * كين كام ترا زود به ناكام رساند .......................... اشكاري شه باش و مجو هيچ شكاري * كاشكار ترا باز اجل باز ستاند .......................... چون باز شهي رو به سوي طبله بازش * كان طبله ترا نوش دهد طبل نخواند .......................... از شاه وفادارتر امروز كسي نيست * خر جانب او ران كه ترا هيچ نراند .......................... زنداني مرگند همه خلق يقين دان * محبوس ترا از تك زندان نرهاند .......................... داني كه در اين كوي رضا بانگ سگان چيست * تا هر كه مخنث بود آتش برماند .......................... حاشا ز سواري كه بود عاشق اين راه * كه بانگ سگ كوي دلش را بطپاند .......................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 شهریور1387ساعت 1:28 توسط بهنام کشانی |
|
|
با سلام درود
قبل از هر چیز باید از همه دوستان و بازدید کنندگان و کسانی که نظر دادن عذر خواهی کنم بخاطر وقفه ای که در آپ کردن بوجود آمد.چند وقتی بود مشکل داشتم با کامپیوترم از امروز دوباره سعی می کنم هر روز آپ کنم. جانا بيار
باده كه ايام مي رود * تلخي
غم به لذت آن جام مي رود .......................... جامي كه
عقل و روح حريف و جليس اوست * ني نفس كوردل كه سوي دام مي رود .......................... با جام
آتشين چو تو از در درآمدي * وسواس و غم چو دود سوي بام مي رود .......................... گر بر سرت
گلست مشويش شتاب كن * بر
آب و گل بساز كه هنگام مي رود .......................... آن چيز را
بجوش كه او هوش مي برد * وان خام را بپز كه سخن خام مي رود .......................... زان باده
داده اي تو به خورشيد و ماه و چرخ * هر يك بدان نشاط چنين رام مي رود .......................... والله كه
ذره نيز از آن جام بي خودست * از كرم مست گشته به اكرام مي رود .......................... آرام بخش
جان را زان مي كه از تفش * صبر و قرار و توبه و آرام مي رود .......................... چون بوي وي
رسد به خماران بود چنانك * آن مادر رحيم بر ايتام مي رود .......................... امروز خاك
جرعه مي سير سير خورد * خورشيدوار
جام كرم عام مي رود .......................... سوي كشنده
آيد كشته چنانك زود * خون
از بدن به شيشه حجام مي رود .......................... چون كعبه
كه رود به در خانه ولي * اين رحمت خداي به ارحام مي رود .......................... تا مست
نيست از همه لنگان سپس ترست * در بي خودي به كعبه به يك گام مي رود .......................... تا با
خودست راز نهان دارد از ادب * چون مست شد چه چاره كه خودكام مي رود .......................... خاموش و
نام باده مگو پيش مرد خام * چون خاطرش به باده بدنام مي رود .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 12:35 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر همه ياران
بدون مقدمه بازگشتم.... نگفتم دوش اي زين بخاري * كه نتواني رضا دادن بخواري .......................... در آن جانها كه شكر رويد از حق * شكر باشد ز هر حسيش جاري .......................... اگر صد خنب سركه دركشد او * نه تلخي بيني او را ني نزاري .......................... خدايت چون سرمستي ندادست * حذر كن تا سرمستي نخاري .......................... از آن سر چون سر جان را شرابست * همي نوشد شراب اختياري .......................... ز تو خنده همي پنهان كند او * كه او خمريست و تو مسكين خماري .......................... چو داد آن خواجه را سركه فروشي * چه شيرين كرد بر وي سوكواري .......................... گوارش خر از آن رخسار چون ماه * كزان يابند مردان خوش گواري .......................... درآيد در تن تو نور آن ماه * چنان كندر زمين لطف بهاري .......................... ببخشد مر ترا هم خلعت سبز * رهاند مر ترا از خاكساري .......................... تصورها همه زين بوي برده * برون روژيده از دل چون دراري .......................... تفضل ايها الساقي و اوفر * و لكن لا براح مستعار .......................... و صبحنا بخمر مستطاب * فان اليمن جما في ابتكار .......................... و مسينا بخمر من صبوح * و دم و اسلم ايا خيرالمداري .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 20:39 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر دوستان عزیز
قبل از هر چیز از همه دوستان عذر خواهی می کنم برای اینکه چند روزی وبلاگ را آپدیت نکردم. 13 روز دیگه کنکور دارم،به همین دلیل فرصت نکردم که آپ کنم. و اما بازهم مولانا و باز هم ستاد ناظری. این غزل را استاد "شهرام ناظری" در آلبوم "خط سوم (سفر به دیگر سو)" به زیبایی هر چه تمام اجرا نموده اند. که به همه دوستان پیشنهاد می کنم که حتما این تصنیف و به طور کلی این آلبوم را تهیه کنند. متاسفانه لینک دانلود این تصنیف را پیدا نکردم. اگر از دوستان کسی لینک دانلود اون را داره حتما در نظرات بذاره. با من صنما دل يك دله كن * گر سر ننهم آنگه گله كن .......................... مجنون شده ام از بهر خدا * زان زلف خوشت يك سلسله كن .......................... سي پاره بكف در چله شدي * سي پاره منم ترك چله كن .......................... مجهول مرو با غول مرو * زنهار سفر با قافله كن .......................... اي مطرب دل زان نغمه خوش * اين مغز مرا پر مشغله كن .......................... اي زهره و مه زان شعله رو * دو چشم مرا دو مشعله كن .......................... اي موسي جان شبان شده اي * بر طور برو ترك گله كن .......................... نعلين زد و پا بيرون كن و رو * در دست طوي پا آبله كن .......................... تكيه گه تو حق شد نه عصا * انداز عصا وان را يله كن .......................... فرعون هوا چون شد حيوان * در گردن او رو زنگله كن .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8:6 توسط بهنام کشانی |
|
|
عاشقم از عاشقان نگريختم * وز مصاف اي پهلوان نگريختم
.......................... حمله بردم سوي شيران همچو شير * همچو روبه از ميان نگريختم .......................... قصد بام آسمان مي داشتم * از ميان نردبان نگريختم .......................... چونكه من دارو بدم هر درد را * از صداع اين و آن نگريختم .......................... هيچ ديدي دارو كز دردي گريخت * داروم من همچنان نگريختم .......................... پيرو پيغامبران بودم به جان * من ز تهديد خسان نگريختم .......................... زنده كوشم در شكار زندگي * زنده باشم چون ز جان نگريختم .......................... چشم تيراندازش آنگه يافتم * كه ز تير خركمان نگريختم .......................... زخم تيغ و تير من منصور شد * چونكه از زخم سنان نگريختم .......................... بحر قندم از ترش باكيم نيست * سودمندم از زيان نگريختم .......................... شمس تبريزي چو آمد آشكار * ز آشكارا و نهان نگريختم .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 1:15 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر همه دوستاران مولانا
قسمت هایی از غزل امشب را نیز استاد شهرام ناظری در آلبوم "شور رومی" و در آهنگ های "فنایم من "1 ، "ماوراء" و "فنایم من 2" اجرا کرده اند. از آن باده ندانم چون فنايم * از آن بيجا نمي دانم كجايم .......................... زماني قعر دريايي درافتم * دمي ديگر چو خورشيدي برآيم .......................... زماني از من آبستن جهاني * زماني چون جهان خلقي بزايم .......................... چو طوطي جان شكر خايد به ناگه * شوم سرمست و طوطي را بخايم .......................... به جايي در نگنجيدم به عالم * بجز آن يار بي جا را نشايم .......................... منم آن رند مست سخت شيدا * ميان جمله رندان هاي هايم .......................... مرا گويي چرا با خود نيايي * تو بنما خود كه تا با خود بيايم .......................... مرا سايه هما چندان نوازد * كه گويي سايه او شد من همايم .......................... بديدم حسن را سرمست مي گفت * بلايم من بلايم من بلايم .......................... جوابش آمد از هر سو ز صد جان * ترايم من ترايم من ترايم .......................... تو آن نوري كه با موسي همي گفت * خدايم من خدايم من خدايم .......................... بگفتم شمس تبريزي كيي گفت * شمايم من شمايم من شمايم .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 1:30 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر همه دوستداران مولانا
قسمت هایی از غزلی که امروز قرار دادم را استاد شهرام ناظری در آلبوم "شور رومی" و در آهنگ "عرفانی" با حالت عرفانی خاصی اجرا کرده اند که به همه دوستان پیشنهاد می کنم به این آلبوم گوش بدهند. زين دو هزاران من و ما اي عجبا من چه منم * گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم .......................... چونك من از دست شدم در ره من شيشه منه * ور بنهي پا بنهم هرچه بيابم شكنم .......................... لطف صلاح دل و دين تافت ميان دل من * شمع دلست او به جهان من كيم او را لگنم .......................... زانك دلم هر نفسي دنگ خيال تو بود * گر طربي در طربم گر حزني در حزنم .......................... تلخ كني تلخ شوم لطف كني لطف شوم * با تو خوشست اي صنم لب شكر خوش ذقنم .......................... اصل تويي من چه كسم آينه اي در كف تو * هر چه نمايي بشوم آينه ممتحنم .......................... تو به صفت سرو چمن من به صفت سايه تو * چونك شدم سايه گل پهلوي گل خيمه زنم .......................... بي تو اگر گل شكنم خار شود در كف من * ور همه خارم ز تو من جمله گل و ياسمنم .......................... دم بدم از خون جگر ساغر خونابه كشم * هر نفسي كوزه خود بر در ساقي شكنم .......................... دست برم هر نفسي سوي گريبان بتي * تا بخراشد رخ من تا بدرد پيرهنم .......................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 خرداد1387ساعت 17:44 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
با عرض پوزش از همه دوستانی که سر می زنند و نظر می دن ولی متاسفانه فرصت نمی کنم جوابشون را بدم. انشاء الله از یک ماه دیگه از خجالت همه دوستان در می آم. اما غزل امشب را به درخواست دوست عزیزم امیر قرار میدم. حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو * وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو .......................... هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن * وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو .......................... رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از كينه ها * وانگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو .......................... بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي * گر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شو .......................... آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده * آن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شو .......................... چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما * فاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو .......................... تو ليله القبري برو تا ليله القدري شوي * چون قدر مر ارواح را كاشانه شو كاشانه شو .......................... انديشه ات جايي رود وانگه ترا آنجا كشد * ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو .......................... قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دلهاي ما * مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو .......................... بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را * كمتر زچوبي نيستي حنانه شو حنانه شو .......................... گويد سليمان مر ترا بشنو لسان الطير را * دامي و مرغ از تو رمد رو لانه شو رولانه شو .......................... گر چهره بنمايد صنم پر شو ازو چون آينه * وز زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو .......................... تاكي دوشاخه چون رخي تاكي چو بيذق كم تكي * تاكي چو فرزين كژ روي فرزانه شو فرزانه شو .......................... شكرانه دادي عشق را از تحفه ها و مالها * هل مال را خود را بده شكرانه شو شكرانه شو .......................... يك مدتي اركان بدي يك مدتي حيوان بدي * يك مدتي چون جان شدي جانانه شوجانانه شو .......................... اي ناطقه بر بام و در تاكي روي در خانه پر * نطق زبان را ترك كن بي چانه شوبي چانه شو .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 23:17 توسط بهنام کشانی |
|
|
شد سحر اي ساقي مانوش نوش * اي ز رخت در دل ما جوش جوش .......................... بادهحمراي تو همچو پلنگ * گرگ غم اندر كف او موش موش .......................... چونكه برآيد بقصور دماغ * افتد از بام نگون هوش هوش .......................... چونكه كشد گوش خرد سوي خود * گويد از درد خرد كوش كوش .......................... گويدش او خيز بجان سجده كن * در قدم اين قمر مي فروش .......................... گفت كي آمد كه نديدم منش * گفت كه خفته بودي دوش دوش .......................... عاشق آمد بر معشوق مست * كه ببرد بوسي از آن سوش هوش .......................... عشق سوي غيب زند نعره ها * برحس حيوان نزند آن خروش .......................... شهر پر از بانگ خر و گاو شد * برسركه باشد بانگ وحوش .......................... ترك سواريست برين يك قدح * ساغر ديگر جهت قوش قوش .......................... چون كه شدي پر ز مي لايزال * مسخ نبيني قدح نوش نوش .......................... جمله جمادات سلامت كنند * راز بگويند چه خويش و چه نوش .......................... روح چو از مهر كنارت گرفت * روح شود پيش تو جمله نقوش .......................... نوبت آن شد كه زنم چرخ من * عشق غزل گويد بي روي پوش .......................... همچو گل سرخ سواري كند * جمله رياحين پي او چون جيوش .......................... نقل بيار و مي پيشم نشين * اي رخ تو شمع و دمت آتشين .......................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 7:5 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
قبل از هر چیز باید روز فردوسی را تبریک بگم و بعد از اون هم غزل امشب. خواجه سلام عليك گنج وفا يافتي * دل به دلم نه كه تو گم شده را يافتي .......................... هم تو سلام عليك هم تو عليك السلام * طبل خدايي بزن كين ز خدا يافتي .......................... خواجه تو چوني بگو در بر آن ماه رو * آنك ز جا برترست خواجه كجا يافتي .......................... ساقي رطل ثقيل از قدح سلسبيل * حسرت رضوان شدي چونك رضا يافتي .......................... اي رخ چون زر شده گنج گهر بر زدي * وي تن عريان كنون باز قبا يافتي .......................... اي دل گريان كنون بر همه عالم بخند * يار مني بعد از اين يار مرا يافتي .......................... خواجه تويي خويش من پيش من آپيش من * تا كه بگويم ترا من كه كرا يافتي .......................... كوس و دهل مي زنند بر فلك از بهر تو * رو كه تويي بر صواب ملك خطا يافتي .......................... بر لب تو لب نهاد زان شكرين لب شدي * خشك لبان را ببين چونك سقا يافتي .......................... خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان * پنجه گشا چون كليد قفل گشا يافتي .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 23:32 توسط بهنام کشانی |
|
|
ندا رسيد به جانها ز خسرو منصور * نظر به حلقه مردان چه مي كنيد از دور
.......................... چو آفتاب برآمد چه خفته اند اين خلق * نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور .......................... درون چاه ز خورشيد روح روشن شد * ز نور خارش پذرفت نيز ديده كور .......................... بجنب بر خود آخر كه چاشتگاه شدست * از آنك خفته چو جنبيد خواب شد مهجور .......................... مگو كه خفته نيم ناظرم به صنع خدا * نظر به صنع حجابست از چنان منظور .......................... روان خفته اگر داندي كه در خوابست * از آنچ ديدي ني خوش شدي و ني رنجور .......................... چنانك روزي در خواب رفت گلخن تاب * به خواب ديد كه سلطان شدست و شد مغرور .......................... بديد خود را بر تخت ملك و از چپ و راست * هزار صف ز امير وز حاجب و دستور .......................... چنان نشسته بر آن تخت او كه پنداري * در امر و نهي خداوند بد سنين و شهور .......................... ميان غلغله و دار و گير و بردا برد * ميان آن لمن الملك و عزت و شر و شور .......................... درآمد از در گلخن به خشم حمامي * زدش بپاي كه برجه نه مرده اي در گور .......................... بجست و پهلوي خود ني خزينه ديد و نه ملك * ولي خزينه حمام سرد ديد و نفور .......................... بخوان ز آخر ياسين كه صيحه فاذا * تو هم به بانگي حاضر شوي ز خواب غرور .......................... چه خفته ايم و ليكن ز خفته تا خفته * هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور .......................... شهي كه خفت ز شاهي خود بود غافل * خسي كه خفت ز ادبير خود بود معذور .......................... چو هر دو باز ازين خواب خويش باز آيند * به تخت آيد شاه و به تخته آن مقهور .......................... لباب قصه بماندست و گفت فرمان نيست * نگر بدانش داود و كوتهي زبور .......................... مگر كه لطف كند باز شمس تبريزي * وگر نه ماند سخن در دهن چنين مقصور .......................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 10:4 توسط بهنام کشانی |
|
|
نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست * نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست .......................... درج عطا شد پديد غره دريا رسيد * صبح سعادت دميد صبح چه نور خداست .......................... صورت و تصوير كيست اين شه و اين مير كيست * اين خرد پير كيست اين همه روپوشهاست .......................... چاره روپوشها هست چنين جوشها * چشمه اين نوشها در سر و چشم شماست .......................... در سر خود پيچ ليك هست شما را دو سر * اين سر خاك از زمين وان سر پاك از سماست .......................... اي بس سرهاي پاك ريخته در پاي خاك * تا تو بداني كه سر زان سر ديگر بپاست .......................... آن سر اصلي نهان وان سر فرعي عيان * دانك پس اين جهان عالم بي منتهاست .......................... مشك ببند اي سقا مي نبرد خنب ما * كوزه ادراكها تنگ ازين تنگناست .......................... از سوي تبريز تافت شمس حق و گفتمش * نور تو هم متصل با همه و هم جداست .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 1:1 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
با عرض شرمندگی خدمت همه دوستان عزیز. باور کنید خیلی سرم شلوغ بوده. از همه دوستانی که سر می زنند و نمی تونم بهشون سر بزنم عذر خواهی می کنم. و اما غزل امروز: دلارام نهان گشته ز غوغا * همه رفتند و خلوت شد برون آ .......................... برآور بنده را از غرقه خون * فرح ده روي زردم را ز صفرا .......................... كنار خويش دريا كردم از اشك * تماشا چون نيايي سوي دريا .......................... چو تو در آينه ديدي رخ خود * از آن خوشتر كجا باشد تماشا .......................... غلط كردم در آيينه نگنجي * ز نورت مي شود لاكل اشيا .......................... رهيد آن آينه از رنج صيقل * ز رويت مي شود پاك و مصفا .......................... تو پنهاني چو عقل و جمله از تست * خرابيها عمارتها بهر جا .......................... هر آنك پهلوي تو خانه گيرد * به پيشش پست شد بام ثريا .......................... چه باشد حال تن كز جان جدا شد * چه عذر آرد كسي كز تست عذرا .......................... چه ياري يابد از ياران همدل * كسي كز جان شيرين گشت تنها .......................... به از صبحي تو خلقان را بهر روز * به از خوابي ضعيفان را به شبها .......................... ترا در جان بديدم باز رستم * چو گمراهان نگويم زير و بالا .......................... چو در عالم زدي تو آتش عشق * جهان گشتست همچون ديك حلوا .......................... همه حسن از تو بايد ماه و خورشيد * همه مغز از تو بايد جدي و جوزا .......................... بدان شد شب شفا و راحت خلق * كه سوداي توش بخشيد سودا .......................... چو پروانه ست خلق و روز چون شمع * كه از زيب خودش كردي تو زيبا .......................... هر آن پروانه كه شمع ترا ديد * شبش خوشتر ز روز آمد به سيما .......................... همي پرد به گرد شمع حسنت * به روز و شب ندارد هيچ پروا .......................... نمي يارم بيان كردن ازين بيش * بگفتم اين قدر باقي تو فرما .......................... بگو باقي تو شمس الدين تبريز * كه به گويد حديث قاف عنقا .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 0:18 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
با عرض شرمندگی خدمت دوستان عزیز بابت اینکه چند روز وبلاگ را آپدیت نکردم. به همین علت امشب یک غزل و یک مقاله درباره مولانا قرار می دهم. غزل را در همین مطلب و مقاله را در مطلب بعدی (در اینجا مطلب پایین) قرار می دهم. هرك آتش من دارد او خرقه ز من دارد * زخمي چون حسينستش جامي چو حسن دارد .......................... عم نيست اگر ماهش افتاد در اين چاهش * زيرا رسن زلفش در دست رسن دارد .......................... نفس ارچه كه زاهد شد او راست نخواهد شد * گر راستيي خواهي آن سرو چمن دارد .......................... صد مه اگر افزايد در چشم خوشش نايد * با تنگي چشم او كان خوب ختن دارد .......................... از عكس ويست اي جان گر چرخ ضيا دارد * يا باغ گل خندان يا سرو و سمن دارد .......................... گر صورت شمع او اندر لگن غيرست * بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد .......................... گر با دگراني تو در ما نگراني تو * ما روح صفا داريم گر غير بدن دارد .......................... بس مست شدست اين دل وز دست شدست اين دل * گر خرد شدست اين دل زان زلف شكن دارد .......................... شمس الحق تبريزي شاه همه شيرانست * در بيشه جان ما آن شير وطن دارد .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 1:32 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
هر اول روز اي جان صدبار سلام عليك * در گفتن و خاموشي اي يار سلام عليك
.......................... از جان همه قدوسي و ز تن همه سالوسي * وز گل همه جباري وز خار سلام عليك .......................... من تركم و سرمستم تركانه سلح بستم * در ده شدم و گفتم سالار سلام عليك .......................... بنهاد يكي صهبا بر كف من و گفتا * اين شهره امانت را هشدار سلام عليك .......................... گفتم من ديوانه پيوسته خليلانه * بر مالك خود گويم در نار سلام عليك .......................... آن لحظه كه بيرونم عالم ز سلامم پر * وان لحظه كه در غارم با يار سلام عليك .......................... چون صنع و نشان او دارد همه صورتها * اي مور شبت خوش باد اي مار سلام عليك .......................... داود ترا گويد بر تخت فديناكم * منصور ترا گويد بردار سلام عليك .......................... مشتاق ترا گويد بي طمع سلام از جان * محتاج همت گويد ناچار سلام عليك .......................... شاهان چو سلام تو باطبل و علم گويند * در زير زبان گويد بيمار سلام عليك .......................... چون باده جان خوردم ايزار گرو كردم * تا مست مر گويد اي زار سلام عليك .......................... امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد * كز كبر نمي گويد بر پار سلام عليك .......................... از لذت زخمه تو اين چنگ فلك بيخود * سر زير كند هر دم كاي تار سلام عليك .......................... مرغان خليل هم سر رفته و پركنده * آورده از آن عالم هر چار سلام عليك .......................... بس سيل سخن راندم بس قارعه برخواندم * از كار فرو ماندم اي كار سلام عليك .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 1:30 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
با عرض شرمندگی؛فرصت نکردم به دوستانی که نظر دادن سر بزنم. ولی جبران می کنم. مهمان توم اي جان زنهار مخسب امشب * اي جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب .......................... روي تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد * اي شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب .......................... اي سرو دو صد بستان آرام دل مستان * بردي دل و جان بستان زنهار مخسب امشب .......................... اي باغ خوش خندان بي تو دو جهان زندان * آني تو و صد چندان زنهار مخسب امشب .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 21:50 توسط بهنام کشانی |
|
|
زان شاهد شكرلب زان ساقي خوش مذهب * جان مست شد و قالب اي دوست مخسب امشب
.......................... زان نور همه عالم هر شيوه همي نالم * تا بشنود احوالم اي دوست مخسب امشب .......................... گاهي به پريشاني گاهي به پشيماني * زين عيش همي ماني اي دوست مخسب امشب .......................... يك روز تو گر خواري يك روز تو مرداري * از ما چه خبر داري اي دوست مخسب امشب .......................... بيرون شو ازين هر دو بيگانه شو اي مردو * قم قد ضحك الورد اي دوست مخسب امشب .......................... از هجر تو پرهيزم در عشق تو برخيزم * شمس الحق تبريزم اي دوست مخسب امشب .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 2:46 توسط بهنام کشانی |
|
|
اي خواب به جان تو زحمت ببري امشب * وز بهر خدا زينجا اندر گذري امشب
.......................... هر جا كه بپري تو ويران شود آن مجلس * اي خواب درين مجلس تا درنپري امشب .......................... امشب به جمال او پرورده شود ديده * اي چشم ز بي خوابي تا غم نخوري امشب .......................... والليل اذا يغشي اي خواب برو حاشا * تا از دل بيداران صد تحفه بري امشب .......................... گر خلق همه خفتند اي دل تو بحمدالله * گر دوش نمي خفتي امشب بتري امشب .......................... با ماه كه همخويم تا روز سخن گويم * كاي مونس مشتاقان صاحب نظري امشب .......................... شد ماه گواه من استاره سپاه من * وز ناوك استاره اي مه سپري امشب .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 1:33 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود به همه دوستاران مولانا
به خاطر مطلبی که در باره عشق در اندیشه مولانا قرار دادم . غزل امشب را یک غزل کوتاه انتخاب کردم. امیدوارم لذت ببرید. بي يار مهل ما را بي يار مخسب امشب * زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب .......................... امشب ز خود افزونيم در عشق دگرگونيم * اين بار ببين چونيم اين بار مخسب امشب .......................... اي طوق هواي تو اندر همه گردنها * ما را همه شب تنها مگذار مخسب امشب .......................... صيديم به شصت غم شوريده و مست غم * ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب .......................... اي سرو گلستان را وي ماه شبستان را * اين ماه پرستان را مازار مخسب امشب .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:44 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
با عرض شرمندگی غزل بیست و نهم یک مشکلی داشت و اون هم این بود که بیت اول باید آخر می بود. اما غزل امشب ؛ این غزل را نیز استاد شهرام ناظری در آلبوم "خط سوم" (که به گفته خود ایشان این آلبوم را بیش از دیگر آلبوم هایشان می پسندند (منبع: مصاحبه با استاد شهرام ناظری در ویژه نامه نوروز روزنامه جام جم).) به بهترین نحو اجرا نموده اند. امیدوارم لذت ببرید(لینک دانلودش را پیدا نکردم). مستي سلامت مي كند پنهان پيامت مي كند * آنكو دلش را برده اي جان هم غلامت مي كند .......................... اي دل چه مستي و خوشي سلطاني و سلطان وشي * با اين دماغ و سركشي چون عشق رامت مي كند .......................... آنكو ز خاكي جان كند او دود را كيوان كند * اي خاك تن وي دود دل بنگر كدامت مي كند .......................... بستان ز شاه ساقيان سرمست شو چون باقيان * گر نيم مست ناقصي مست تمامت مي كند .......................... از لب سلامت اي احد چون برگ بيرون مي جهد * اندازه لب نيست اين اين لطف عامت مي كند .......................... ماه از غمت دو نيم شد رخسارها چون سيم شد * قد الف چون جيم شد وين جيم جامت مي كند .......................... در عشق زاريها نگر وين اشك باريها نگر * وان پخته كاريها نگر كان رطل خامت مي كند .......................... اي باده خوش رنگ و بو بنگر كه دست جود او * بر جان حلالت مي كند بر تن حرامت مي كند .......................... پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم كان شوم * اي دل مترس از نام بد كو نيك نامت مي كند .......................... بس كن رها كن گفت و گو ني نظم گو ني نثر گو * كان حيله ساز و حيله جو بدو كلامت مي كند .......................... اي چاشني هر لبي وي قبله هر مذهبي * مه پاسباني هر شبي بر گرد بامت مي كند .......................... اي نيست كرده هست را بشنو سلام مست را * مستي كه هر دو دست را پابند دامت مي كند .......................... اي آسمان عاشقان اي جان جان عاشقان * حسنت ميان عاشقان نك دوستكامت مي كند .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 0:44 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر دوستان گرامی
غزلی که امشب میخوام بذارم را فکر می کنم کمتر کسی باشه که اونو نشنیده باشه. تا جایی که من اطلاع دارم اجرای اون توسط ارکستر سمفونیک باشه (مطمئن نیستم ؛ اگه کسی میدونه حتما بگه). شاید یکم زودتر باید این غزل را میذاشتم؛راستش دنبال فایل با کیفیت تری بودم ولی پیدا نشد. به هر حال عذر می خوام اگه کیفیت پایینه. اسم غزل هست "آب زنید راه را..." لینک دانلود زیر غزل هست. راستی یکی از دوستان از وبلاگ "سعدی و مولانا" نظر داده بودند و وبلاگشون بسیار عالی بود؛پیشنهاد می کنم کسانی که به مولانا علاقه دارن حتما در بحث های این وبلاگ شرکت کنند. اینم از غزل امشب: چون برسي به كوي ما خامشي است خوي ما * زانكه ز گفت و گوي ما گرد و غبار مي رسد .......................... آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد * مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد .......................... راه دهيد يار را آن مه ده چهار را * كز رخ نوربخش او نور نثار مي رسد .......................... چاك شدست آسمان غلغله ايست در جهان * عنبر و مشك مي دمد سنجق يار مي رسد .......................... رونق باغ مي رسد چشم و چراغ مي رسد * غم بكناره مي رود مه بكنار مي رسد .......................... تير روانه مي رود سوي نشانه مي رود * ما چه نشسته ايم پس شه ز شكار مي رسد .......................... باغ سلام مي كند سرو قيام مي كند * سبزه پياده مي رود غنچه سوار مي رسد .......................... خلوتيان آسمان تا چه شراب مي خورند * روح خراب و مست شد عقل خمار مي رسد .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 1:53 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام و درود
قبل از هر چیز از همه دوستانی که نظر دادن و من فرصت نکردم بهشون سر بزنم عذر خواهی می کنم؛حتما در همین هفته جبران خواهم کرد. واما غزل امشب : مخسب اي يار مهمان دار امشب * كه تو روحي و ما بيمار امشب .......................... برون كن خواب را از چشم اسرار * كه تا پيدا شود اسرار امشب .......................... اگر تو مشترييي گرد مه گرد * بگرد گنبد دوار امشب .......................... شكار نسر طاير را به گردون * چو جان جعفري طيار امشب .......................... ترا حق داد صيقل تا زدايي * ز هجر ازرق زنگار امشب .......................... بحمدالله كه خلقان جمله خفتند * و من بر خالقم بر كار امشب .......................... زهي كر و فر و اقبال بيدار * كه حق بيدار و ما بيدار امشب .......................... اگر چشمم بخسبد تا سحرگه * ز چشم خود شوم بيزار امشب .......................... اگر بازار خالي شد تو بنگر * به راه كهكشان بازار امشب .......................... شب ما روز آن استارگانست * كه در تابيد در ديدار امشب .......................... اسد بر ثور برتازد به جمله * عطارد برنهد دستار امشب .......................... زحل پنهان بكارد تخم فتنه * بريزد مشتري دينار امشب .......................... خمش كردم زبان بستم وليكن * منم گوياي بي گفتار امشب .......................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 0:57 توسط بهنام کشانی |
|
|
با سلام و درود
در پی انتقادهای مکرر دوستان در مورد اینکه هر روز یک غزل فرصتی برای خواندن همه غزل ها را با توجه به اینکه هر روز نمی توانند به وبلاگ سر بزنند فراهم نمی کنند. تصمیم گرفتم که از این پس هر یک روز در میان یک غزل قرار دهم. واین هم غزلی که به پیشنهاد دوست خوبم از وبلاگ "هرچی دلم بخواد" قرار داده ام: خاموش كه تا هستي او كرد تجلي * هستيم بدان سان كه ندانيم كه هستيم .......................... تو دست بنه بر رگ ما خواجه حكيما * كز دست شدستيم ببين تا ز چه دستيم .......................... هر چند پرستيدن بت مايه كفرست * ما كافر عشقيم گرين بت نپرستيم .......................... جز قصه شمس حق تبريز مگوييد * از ماه مگوييد كه خورشيد پرستيم .......................... از اول امروز چو آشفته و مستيم * آشفته بگوييم كه آشفته شدستيم .......................... آن ساقي بدمست كه امروز درآمد * صد عذر بگفتيم وز آن مست نرستيم .......................... آن باده كه دادي تو و اين عقل كه ماراست * معذور همي دار اگر جام شكستيم .......................... امروز سر زلف تو مستانه گرفتيم * صد بار گشاديمش و صد بار ببستيم .......................... رندان خرابات بخوردند و برفتند * ماييم كه جاويد بخورديم و نشستيم .......................... وقتست كه خوبان همه در رقص درآيند * انگشت زنان گشته كه از پرده بجستيم .......................... يك لحظه بلانوش ره عشق قديميم * يك لحظه بلي گوي مناجات الستيم .......................... از گفت بلي صبر نداريم ازيرا * بسرشته و بر رسته سغراق الستيم .......................... بالا همه باغ آمد و پستي همگي گنج * ما بوالعجبانيم نه بالا و نه پستيم .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 22:29 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود و شادباش برای همه دوستاران مولانا
اول از همه باید از همه دوستان عذر خواهی کنم به دو دلیل: 1. چند روز وبلاگ را آپدیت نکردم. 2.غزل بیست و پنجم تکراری بود. همین غزل را قبلا در مطلب بیست و یکم نوشته بودم ولی آنقدر سرم شلوغ بود که نفهمیدم. دوم هم از همه دوستانم که نظر داده بودند تشکر ویژه داشته باشم. سوم هم یک عذر خواهی ویژه از دوست خوبم مستانه عزیز (نویسنده وبلاگ "هرچی دلم بخواد") داشته باشم؛ چون پیشنهاد یک غزل زیبا داده بود ولی من از قبل غزل دیگری را آماده کرده بودم ولی قول میدم فردا شب حتما اون غزل را بنویسم. بهتری بریم سر اصل مطلب. باز هم مولانا باز هم شهرام ناظری. این غزل فوق العاده زیبا را استاد شهرام ناظری با هنرمندی هر چه تمام در تصنیف "مطرب مهتاب رو" در آلبوم "مطرب مهتاب رو" اجرا کرده اند و اما غزل مطرب مهتاب رو: ماه بابر اندرون تيره شدست و زبون * اي مه كز ابرها پاك و بعيدي بگو .......................... ظل تو پاينده باد ماه تو تابنده باد * چرخ ترا بنده باد از چه رميدي بگو .......................... عشق مرا گفت دي عاشق من چون شدي * گفتم بر چون متن زانچ تنيدي بگو .......................... مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم * عافيتا همچو مرغ از چه پريدي بگو .......................... مطرب مهتاب رو آنچ شنيدي بگو * ما همگان محرميم آنچ بديدي بگو .......................... اي شه و سلطان ما اي طربستان ما * در حرم جان ما بر چه رسيدي بگو .......................... نرگس خمار او اي كه خدا يار او * دوش ز گلزار او هر چه بچيدي بگو .......................... اي شده از دست من چون دل سرمست من * اي همه را ديده تو آنچ گزيدي بگو .......................... عيد بيايد رود عيد تو ماند ابد * كز فلك بي مدد چون برهيدي بگو .......................... در شكرستان جان غرقه شدم اي شكر * زين شكرستان اگر هيچ چشيدي بگو .......................... مي كشدم مي به چپ مي كشدم دل به راست * رو كه كشاكش خوش است تو چه كشيدي بگو .......................... مي به قدح ريختي فتنه بر انگيختي * كوي خرابات را تو چه كليدي بگو .......................... شور خرابات ما نور مناجات ما * پرده حاجات ما هم تو دريدي بگو .......................... دانلود تصنیف غزل مطرب مهتاب رو از استاد شهرام ناظری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 22:36 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
این غزل زیبا را به پیشنهاد دوست خوبم از وبلاگ "هرچی دلم بخواد" قرار میدم. امیدوارم لذت ببرید. غزل زیبایی است. كجاييد اي شهيدان خدايي * بلاجويان دشت كربلايي .......................... كجاييد اي سبك روحان عاشق * پرنده تر ز مرغان هوايي .......................... كجاييد اي شهان آسماني * بدانسته فلك را درگشايي .......................... كجاييد اي ز جان و جا رهيده * كسي مر عقل را گويد كجايي .......................... كجاييد اي در زندان شكسته * بداده وامداران را رهايي .......................... كجاييد اي در مخزن گشاده * كجاييد اي نواي بي نوايي .......................... در آن بحريد كين عالم كف اوست * زماني بيش داريد آشنايي .......................... كف درياست صورتهاي عالم * ز كف بگذر اگر اهل صفايي .......................... دلم كف كرد كين نقش سخن شد * بهل نقش و به دل رو گر ز مايي .......................... برآ اي شمس تبريزي ز مشرق * كه اصل اصل اصل هر ضيايي .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 1:30 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
بازهم غزلی با صدای استاد شهرام ناظری. این غزل را هم مانند غزل شور رومی پیشنهاد میکنم که در تنهایی و با تمرکز کامل گوش بدین. تصنیف این غزل فوق العاده زیبا در آلبوم آتش در نیستان استاد ناظری هست. بخونید و گوش بدید و سعی کنید به خدا نزدیکتر شوید. خود من به شخصه وقتی این تصنیف را گوش می کنم خیلی بیشتر احساس نزدیکی با خدا می کنم ، حتی بیشتر از وقتی نماز می خونم. استثنا لینک دانلودش را میذارم ولی بازهم از دوستاران مولانا خواهش می کنم که از دوستاران مولانا حمایت کنند و آلبوم های اصلی را خریداری کنند. يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا * يار تويي غار تويي خواجه نگهدار مرا .......................... نوح تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي * سينه مشروح تويي بر در اسرار مرا .......................... نور تويي سور تويي دولت منصور تويي * مرغ كه طور تويي خسته به منقار مرا .......................... قطره تويي بحر تويي لطف تويي قهر تويي * قند تويي زهر تويي بيش ميازار مرا .......................... حجره خورشيد تويي خانه ناهيد تويي * روضه اوميد تويي راه ده اي يار مرا .......................... روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي * آب تويي كوزه تويي آب ده اين بار مرا .......................... دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي * پخته تويي خام تويي خام بمگذار مرا .......................... اين تن اگر كم تندي راه دلم كم زندي * راه شدي تا نبدي اين همه گفتار مرا .......................... دانلود تصنیف یار مرا... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 فروردین1387ساعت 1:47 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام عید نوروز مبارک.
اول از همه از دوست عزیزم مستانه که پیشنهاد داده بود برای غزل امروز تشکر می کنم ولی من متاسفانه پیداش نکردم به همین دلیل یک غزل به انتخاب خودم میذارم. این غزل را هم استاد شهرام ناظری در آلبوم لولیان بسیار زیبا اجرا کرده اند. گر بي دل و بي دستم وز عشق تو پابستم * بس بند كه بشكستم آهسته كه سرمستم .......................... در مجلس حيراني جانيست مرا جاني * زان شد كه تو ميداني آهسته كه سرمستم .......................... پيش آي دمي جانم زين بيش مرنجانم * اي دلبر خندانم آهسته كه سرمستم .......................... ساقي مي جانان بگذر ز گرانجانان * دزديده ز رهبانان آهسته كه سرمستم .......................... رندي و چو من فاشي بر ملت قلاشي * در پرده چرا باشي آهسته كه سرمستم .......................... اي مي بترم از تو من باده ترم از تو * پر جوش ترم از تو آهسته كه سرمستم .......................... از باده جوشانم وز خرقه فروشانم * از يار چه پوشانم آهسته كه سرمستم .......................... تا از خود ببريدم من عشق تو بگزيدم * خود را چو فنا ديدم آهسته كه سرمستم .......................... هر چند به تلبيسم در صورت قسيسم * نور دل ادريسم آهسته كه سرمستم .......................... در مذهب بي كيشان بيگانگي خويشان * با دست بر ايشان آهسته كه سرمستم .......................... اي صاحب صد دستان بيگاه شد از مستان * احداث و گرو بستان آهسته كه سرمستم .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2:14 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
یکی از دوستان خوبم با نام "دختری با نقاب پاره" در نظرات اینچنین نوشته اند: کتاب انسانم آرزوست،برگزیده و شرح غزلیات مولاناست .که با زبان خیلی روانی اشعار رو توضیح داده (بها الدین خرمشاهی). این وبلاگ باعث شد من بیشتر به این کتاب سر بزنم.کتاب خیلی خوبیه .پیشنهاد میکنم هر کس به اشعار مولانا علاقه داره حتما تهیه ش کنه. اول باید از خدا سپاسگزار باشم که تونستم با ایجاد این وبلاگ قدمهایی اینچنین در راه ترویج شعر مولانا برداشته باشم و دوم هم از این دوستم بسیار سپاسگزارم که این پیشنهاد را داده اند. بریم سر اصل مطلب. غزل امروز را استاد شهرام ناظری فوق العاده اجرا کرده اند،البته استاد فقط سه بیت اول این غزل را خوانده اند ولی آنقدر زیبا اجرا شده که اصلا به نظر نمی آید که تنها سه بیت است. این تصنیف با نام "اندک اندک..." در آلبوم "گل صد برگ" ایشان قرار دارد. از دوستان خواهش می کنم که آلبوم های اصلی را خریداری نمایند. و اما خود غزل: اندك اندك جمع مستان مي رسند * اندك اندك مي پرستان مي رسند .......................... دلنوازان ناز نازان در ره اند * گلعذاران از گلستان مي رسند .......................... اندك اندك زين جهان هست و نيست * نيستان رفتند و هستان مي رسند .......................... جمله دامنهاي پر زر همچو كان * از براي تنگ دستان مي رسند .......................... لاغران خسته از مرعاي عشق * فربهان و تندرستان مي رسند .......................... جان پاكان چون شعاع آفتاب * از چنان بالا به پستان مي رسند .......................... خرم آن باغي كه بهر مريمان * ميوه هاي نو زمستان مي رسند .......................... اصلشان لطفست و هم واگشت لطف * هم ز بستان سوي بستان مي رسند .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 2:14 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر همه دوستاران مولانا
قبل از هر چیز باید تشکر کنم از همه دوستانی که نظر دادن و عذر خواهی کنم به این دلیل که الان نمی تونم به وبلاگ هاشون سر بزنم (اگر به ساعت نوشتن مطلب توجه کنید متوجه می شوید) ولی در اولین فرصت از خجالتشان در خواهم آمد. خب ، غزل امروز را هم به پیشنهاد یکی از دوستان عزیزم که در نظرات پست قبلی بیت اول این غزل زیبا را نوشته بود براتون قرار می دم ، مطمئنا لذت خواهید برد. كجاييد اي شهيدان خدايي * بلاجويان دشت كربلايي .......................... كجاييد اي سبك روحان عاشق * پرنده تر ز مرغان هوايي .......................... كجاييد اي شهان آسماني * بدانسته فلك را درگشايي .......................... كجاييد اي ز جان و جا رهيده * كسي مر عقل را گويد كجايي .......................... كجاييد اي در زندان شكسته * بداده وامداران را رهايي .......................... كجاييد اي در مخزن گشاده * كجاييد اي نواي بي نوايي .......................... در آن بحريد كين عالم كف اوست * زماني بيش داريد آشنايي .......................... كف درياست صورتهاي عالم * ز كف بگذر اگر اهل صفايي .......................... دلم كف كرد كين نقش سخن شد * بهل نقش و به دل رو گر ز مايي .......................... برآ اي شمس تبريزي ز مشرق * كه اصل اصل اصل هر ضيايي .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 2:26 توسط بهنام کشانی |
|
|
اي نوش كرده نيش را بي خويش كن با خويش را * با خويش كن بي خويش را چيزي بده درويش را
.......................... تشريف ده عشاق را پرنور كن آفاق را * بر زهر زن ترياق را چيزي بده درويش را .......................... با روي همچون ماه خود با لطف مسكين خواه خود * ما را تو كن همراه خود چيزي بده درويش را .......................... چون جلوه مه مي كني وز عشق آگه مي كني * با ما چه همره مي كني چيزي بده درويش را .......................... درويش را چه بود نشان جان و زبان درفشان * ني دلق صدپاره كشان چيزي بده درويش را .......................... هم آدم و آن دم تويي هم عيسي و مريم تويي * هم راز و هم محرم تويي چيزي بده درويش را .......................... تلخ از تو شيرين مي شود كفر از تو چون دين مي شود * خار از تو نسرين مي شود چيزي بده درويش را .......................... جان من و جانان من كفر من و ايمان من * سلطان سلطانان من چيزي بده درويش را .......................... اي تن پرست بوالحزن در تن مپيچ و جان مكن * منگر به تن بنگر به من چيزي بده درويش را .......................... امروز اي شمع آن كنم بر نور تو جولان كنم * بر عشق جان افشان كنم چيزي بده درويش را .......................... امروز گويم چون كنم يك باره دل را خون كنم * وين كار را يكسون كنم چيزي بده درويش را .......................... تو عيب ما را كيستي تو مار يا ماهيستي * خود را بگو تو چيستي چيزي بده درويش را .......................... جانرا در افكن در عدم زيرا نشايد اي صنم * تو محتشم او محتشم چيزي بده درويش را .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 2:34 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
غزل امشب را بخاطر یکی از دوستان که سه بیت از آن را در نظرات غزل هفدهم برای من نوشته بودند قرار می دهم.غزل زیبایی است: گفتم اي دل پدري كن نه كه اين وصف خداست * گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو .......................... من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو * پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو .......................... سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو * ور ازين بي خبري رنج مبرهيچ مگو .......................... دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت * آمدم نعره مزن جامه مدرهيچ مگو .......................... گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم * گفت آن چيز دگر نيست دگرهيچ مگو .......................... من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت * سر بجنبان كه بلي جز كه بسرهيچ مگو .......................... قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد * در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو .......................... گفتم اي دل چه مه ست اين دل اشارت مي كرد * كه نه اندازه تست اين بگذر هيچ مگو .......................... گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشر است * گفت اين غير فرشته است و بشرهيچ مگو .......................... گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد * گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو .......................... اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال * خيز ازين خانه برو رخت ببرهيچ مگو .......................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 2:27 توسط بهنام کشانی |
|
|
درود بر دوستداران مولانا
قبل هر چیز باید از همه دوستانی که با نظراتشون منت بر سر من گذاشتن تشکر کنم و در جواب یکی از دوستان که در خواست کرده بودند که چکیده ای از معنای شعر را نیز قرار دهم باید بگویم که در درجه اول که اغلب شعرها نیاز به توضیح و تفسیر کامل داشته که در اینجا مجال پرداختن به آن ها به طور کامل نیست و در صورتی که به طور ناقص باشد نیز از کیفیت آن کاسته می شود و دیگر اینکه بنده حقیر نیز خود را در جایگاهی نمی بینم که بخواهم از قول خود در باره شعر مولانای بزرگ اظهار نظر کنم و چه بسا که از ارزش اثر بکاهد (به قول خود مولانا: از قضا سرکنگبین صفرا فزود/روغن بادام خشکی می نمود). با این تفاسیر باید مراتب شرمندگی خود را نسبت به این دوست عزیز اعلام کنم. و اما غزل امروز: اي عاشقان اي عاشقان امروز ماييم و شما * افتاده در غرقابه اي تا خود كه داند آشنا .......................... گر سيل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود * مرغان آبي را چه غم تا غم خورد مرغ هوا .......................... ما رخ ز شكر افروخته با موج و بحر آموخته * زان سان كه ماهي را بود دريا و طوفان جان فزا .......................... اي شيخ ما را فوطه ده وي آب ما را غوطه ده * اي موسي عمران بيا بر آب دريا زن عصا .......................... اين باد اندر هر سري سوداي ديگر مي پزد * سوداي آن ساقي مرا باقي همه آن شما .......................... ديروز مستان را بره بربود آن ساقي كله * امروز مي در مي دهد تا بركند از ما قبا .......................... اي رشك ماه و مشتري با ما و پنهان چون پري * خوش خوش كشانم مي بري آخر نگويي تا كجا .......................... هر جا روي تو با مني اي هر دو چشم و روشني * خواهي سوي مستيم كش خواهي ببر سوي فنا .......................... عالم چو كوه طور دان ما همچو موسي طالبان * هر دم تجلي مي رسد بر مي شكافد كوه را .......................... يك پاره اخضر مي شود يك پاره عبهر مي شود * يك پاره گوهر مي شود يك پاره لعل و كهربا .......................... اي طالب ديدار او بنگر درين كهسار او * اي كه چه باد خورده اي ما مست گشتيم از صدا .......................... اي باغبان اي باغبان در ما چه در پيچيده اي * گر برده ايم انگور تو تو برده اي انبان ما .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 اسفند1386ساعت 2:9 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
امشب داشتم به سخرانی دکتر الهی قمشه ای در باره نیایش های مولانا که از شبکه 4 پخش می شد کوش می دادم که یک بیت از این غزل را خواندند که در کاملا در وصف حضرت محمد (ص) است و تصمیم گرفتم که غزل کامل اون را بذارم برای دوستداران محمد (ص): جامه سيه كرد كفر نور محمد رسيد * طبل بقا كوفتند ملك مخلد رسيد .......................... روي زمين سبز شد جيب دريد آسمان * بار دگر مه شكافت روح مجرد رسيد .......................... گشت جهان پر شكر بست سعادت كمر * خيز كه بار دگر آن قمرين خد رسيد .......................... دل چو سطرلاب شد آيت هفت آسمان * شرح دل احمدي هفت مجلد رسيد .......................... عقل معقل شبي شد بر سلطان عشق * گفت به اقبال تو نفس مقيد رسيد .......................... پيك دل عاشقان رفت بسر چون قلم * مژده همچون شكر در دل كاغد رسيد .......................... چند كند زير خاك صبر روانهاي پاك * هين ز لحد برجهيد نصر مويد رسيد .......................... طبل قيامت زدند صور حشر مي دمد * وقت شد اي مردگان حشر مجدد رسيد .......................... بعثر ما في القبور حصل ما في الصدور * آمد آواز صور روح به مقصد رسيد .......................... دوش در استارگان غلغله افتاده بود * كز سوي نيك اختران اختر اسعد رسيد .......................... رفت عطارد ز دست لوح و قلم درشكست * در پي او زهره جست مست به فرقد رسيد .......................... قرص قمر رنگ ريخت سوي اسد مي گريخت * گفتم خيرست گفت ساقي بي خود رسيد .......................... عقل در آن غلغله خواست كه پيدا شود * كودك هم كودك است گو چه به ابجد رسيد .......................... خيز كه دوران ماست شاه جهان آن ماست * چون نظرش جان ماست عمر موبد رسيد .......................... ساقي بي رنگ و لاف ريخت شراب از گزاف * رقص جمل كرد قاف عيش ممدد رسيد .......................... باز سليمان روح گفت صلاي صبوح * فتنه بلقيس را صرح ممرد رسيد .......................... رغم حسودان دين كوري ديو لعين * كحل دل و ديده در چشم مرمد رسيد .......................... از پي نامحرمان قفل زدم بر دهان * خيز بگو مطربا عشرت سرمد رسيد .......................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 اسفند1386ساعت 1:46 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام به همه دوستاران مولانا و غزل او.....
این پانزدهمین غزل که از مولانا میذارم. امیدوارم که دوستان لذت ببرند ؛ البته قبول دارم که بعضی از غزل ها کمی سنگین هستند ولی با کمی دقت و تفکر و روح لطیف میشه معنی تمام غزل ها را درک کرد. اي باد بي آرام ما با گل بگو پيغام ما * كاي گل گريز اندر شكر چون گشتي از گلشن جدا .......................... اي گل ز اصل شكري تو با شكر لايق تري * شكر خوش و گل هم خوش و از هر دو شيرين تر وفا .......................... رخ بر رخ شكر بنه لذت بگير و بو بده * در دولت شكر بجه از تلخي جور فنا .......................... اكنون كه گشتي گلشكر قوت دلي نور نظر * از گل برآ بر دل گذر آن از كجا اين از كجا .......................... با خار بودي همنشين چون عقل باجاني قرين * بر آسمان رو از زمين منزل به منزل تا لقا .......................... در سر خلقان مي روي در راه پنهان مي روي * بستان به بستان مي روي آنجا كه خيزد نقشها .......................... اي گل تو مرغ نادري برعكس مرغان مي پري * كامد پيامت زان سري پرها بنه بي پر بيا .......................... اي گل تو اينها ديده اي زان بر جهان خنديده اي * زان جامه ها بدريده اي اي كربز لعلين قبا .......................... گلهاي پار از آسمان نعره زنان در گلستان * كاي هر كه خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا .......................... هين از ترشح زين طبق بگذر تو بي ره چون عرق * از شيشه گلابگر چون روح از آن جام سما .......................... اي مقبل و ميمون شما با چهره گلگون شما * بوديم ما همچون شما ما روح گشتيم الصلا .......................... از گلشكر مقصود ما لطف حقست و بود ما * اي بود ما آهن صفت وي لطف حق آهن ربا .......................... آهن خرد آيينه گر بر وي نهد زخم شرر * ما را نمي خواهد مگر خواهم شما را بي شما .......................... هان اي دل مشكين سخن پايان ندارد اين سخن * با كس نيارم گفت من آنها كه مي گويي مرا .......................... اي شمس تبريزي بگو سر شهان شاه خو * بي حرف و صوت و رنگ و بو بي شمس كي تابد ضيا .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 0:9 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
بدون شرح: اي نوبهار عاشقان داري خبر از يار ما * اي از تو آبستن چمن و اي از تو خندان باغها .......................... اي بادهاي خوش نفس عشاق را فرياد رس * اي پاكتر از جان و جا آخر كجا بودي كجا .......................... اي فتنه روم و حبش حيران شدم كين بوي خوش * پيراهن يوسف بود يا خود روان مصطفي .......................... اي جويبار راستي از جوي يار ماستي * بر سينه ها سيناستي بر جانهايي جان فزا .......................... اي قيل و اي قال تو خوش و اي جمله اشكال تو خوش * ماه تو خوش سال تو خوش اي سال و مه چاكر ترا .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 21:32 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام به همه دوستاران مولانا و دوستان عزیز که با نظراتشون هر روز بر انگیزه بنده می افزایند.
غزل امروز خیلی قشنگه ولی برای فهمیدنش حداقل سه - چهار بار باید بخونیدش. امیدوارم لذت ببرید. اي طوطي عيسي نفس وي بلبل شيرين نوا * هين زهره را كاليوه كن زان نغمه هاي جان فزا .......................... دعوي خوبي كن بيا تا صد عدو و آشنا * با چهره اي چون زعفران با چشم تر آيد گوا .......................... غم جمله را نالان كند تا مرد و زن افغان كند * كه داد ده ما را ز غم كوگشت در ظلم اژدها .......................... غم را بدراني شكم با دور باش زير و بم * تا غلغل افتد در عدم از عدل تو اي خوش صدا .......................... ساقي تو ما را ياد كن صد خيك را پر باد كن * ارواح را فرهاد كن در عشق آن شيرين لقا .......................... چون تو سرافيل دلي زنده كن آب و گلي * در دم ز راه مقبلي در گوش ما نفخه خدا .......................... ما همچو خرمن ريخته گندم به كاه آميخته * هين از نسيم باد جان كه را ز گندم كن جدا .......................... تا غم بسوي غم رود خرم سوي خرم رود * تا گل بسوي گل رود تا دل برآيد بر سما .......................... اين دانه هاي نازنين محبوس مانده در زمين * در گوش يك باران خوش موقوف يك باد صبا .......................... تا كار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود * پا بود اكنون سر شود كه بود اكنون كهربا .......................... خاموش كن آخر دمي دستور بودي گفتمي * سري كه نفكندست كس در گوش اخوان صفا .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 1:53 توسط بهنام کشانی |
|
|
بعضی از غزل ها را ترجیح میدم چیزی راجع بهش ننویسم چون با اطلاعات ناقصم می ترسم که از ارزش و اعتبار اون کم کنم.
اینم غزل دوم امشب: مهمان شاهم هر شبي بر خوان احسان و وفا * مهمان صاحب دولتم كه دولتش پاينده با .......................... بر خوان شيران يك شبي بوزينه اي همراه شد * استيزه رو گر نيستي او از كجا شير از كجا .......................... بنگر كه از شمشير شه در قهرمان خون مي چكد * آخر چه گستاخي است اين والله خطا والله خطا .......................... گر طفل شيري پنجه زد بر روي مادر ناگهان * تو دشمن خود نيستي بر وي منه تو پنجه را .......................... آنكو ز شيران شير خورد او شير باشد نيست مرد * بسيار نقش آدمي ديدم كه بود آن اژدها .......................... نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد * گر هست آتش ذره اي آ ن ذره دارد شعله ها .......................... شمشيرم و خون ريز من هم نرمم و هم تيز من * همچون جهان فانيم ظاهر خوش و باطن بلا .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 2:6 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
با عرض شرمندگی به دلیلی نتونستم وبلاگ را دیشب آپدیت کنم. برای همین امشب دو غزل میذارم. غزل اول: جز وي چه باشد كز اجل اندر ربايد كل ما * صد جان برافشانم برو گويم هنييا مرحبا .......................... رقصان سوي گردون شوم زانجا سوي بيچون شوم * صبر و قرارم برده اي اي ميزبان زودتر بيا .......................... از مه ستاره مي بري تو پاره پاره مي بري * گه شيرخواره مي بري گه مي كشاني دايه را .......................... دارم دلي همچون جهان تا مي كشد كوه گران * من كه كشم كه كي كشم زين كاهدان واخر مرا .......................... گر موي من چون شير شد از شوق مردن پير شد * من آردم گندم نيم چون آمدم در آسيا .......................... در آسيا گندم رود كز سنبله زادست او * زاده مهم ني سنبله در آسيا باشم چرا .......................... ني ني فتد در آسيا هم نور مه از روزني * زانجا بسوي مه رود ني در دكان نانبا .......................... با عقل خود گر جفتمي من گفتنيها گفتمي * خاموش كن تا نشنود اين قصه را باد هوا .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 2:3 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
بدون شرح: من از كجا پند از كجا باده بگردان ساقيا * آن جام جان افزاي را برريز بر جان ساقيا .......................... بر دست من نه جام جان اي دستگير عاشقان * دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ساقيا .......................... ناني بده نان خواره را آن طامع بيچاره را * آن عاشق نانباره را كنجي بخسبان ساقيا .......................... اي جان جان جان جان ما نامديم از بهر نان * برجه گدارويي مكن در بزم سلطان ساقيا .......................... اول بگير آن جام مه بر كفه آن پير نه * چون مست گردد پير ده رو سوي مستان ساقيا .......................... رو سخت كن اي مرتجا مست از كجا شرم از كجا * ور شرم داري يك قدح بر شرم افشان ساقيا .......................... برخيز اي ساقي بيا اي دشمن شرم و حيا * تا بخت ما خندان شود پيش آي خندان ساقيا ..........................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 0:59 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام بر تمامی دوستاران مولانا و عرفان.
امروز یکی از غزل های مولانا را میخوام بذارم که از طریق آلبوم "شور رومی" از استاد "شهرام ناظری" با اون آشنا شدم.این غزل یکی از فوق العاده ترین غزل هاست که استاد ناظری هم به بهترین شکل ممکن اون را اجرا کرده اند. لینک دانلود این تصنیف را در پایان مطلب میارم و پیشنهاد می کنم اون را در آرامش و با هدست یا هدفون با صدای نسبتا زیاد (برای اینکه صداهای اطراف مزاحم نباشه) و با چشم های بسته گوش کنید. نمی تونم توضیح بدم که چه حسی داره..... شبي بربود ناگه شمس تبريز * ز من يكتا دوتايي من چه دانم .......................... مرا گويي كرايي من چه دانم * چنين مجنون چرايي من چه دانم .......................... مرا گويي بدين زاري كه هستي * به عشقم چون برايي من چه دانم .......................... منم در موج درياهاي عشقت * مرا گويي كجايي من چه دانم .......................... مرا گويي به قربانگاه جانها * نمي ترسي كه آيي من چه دانم .......................... مرا گويي اگر كشته خدايي * چه داري از خدايي من چه دانم .......................... مرا گويي چه مي جويي دگر تو * وراي روشنايي من چه دانم .......................... مرا گويي ترا با اين قفس چيست * اگر مرغ هوايي من چه دانم .......................... مرا راه صوابي بود گم شد * ار آن ترك خطايي من چه دانم .......................... بلا را از خوشي نشناسم ايرا * بغايت خوش بلايي من چه دانم .......................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 اسفند1386ساعت 1:24 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
اینم غزلی دومی که تو مطلب قبلی گفته بودم. یکی از دوستان برام نوشته که این آخرین غزلیه که مولاناست سروده: از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي * بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن .......................... ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده * بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن .......................... خيره كشيست ما را دارد دلي چو خارا * بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن .......................... بر شاه خوب رويان واجب وفا نباشد * اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن .......................... درديست غير مردن آن را دوا نباشد * پس من چگونه گويم كين درد را دوا كن .......................... در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم * با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن .......................... گر اژدهاست بر ره عشقيست چون زمرد * از برق اين زمرد هي دفع اژدها كن .......................... بس كن كه بي خودم من ور تو هنر فزايي * تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا كن .......................... رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن * ترك من خراب شب گرد مبتلا كن .......................... ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها * خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 1:44 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
این غزل و غزل فردا شب را به خاطر یکی دوستام که توی نظرات یک بیت از این دو غزل را نوشته بود،می گذارم. غزل های فوق العاده ای هستند. مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم * دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم .......................... ديده سيرست مرا جان دليرست مرا * زهره شيرست مرا زهره تابنده شدم .......................... گفت كه ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي * رفتم ديوانه شدم سلسله بندنده شدم .......................... گفت كه سرمست نه اي رو كه ازين دست نه اي * رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم .......................... گفت كه تو كشته نه اي در طرب آغشته نه اي * پيش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم .......................... گفت كه تو زيرككي مست خيالي و شكي * گول شدم هول شدم وز همه بركنده شدم .......................... گفت كه تو شمع شدي قبله اين جمع شدي * جمع نيم شمع نيم دود پراكنده شدم .......................... صورت جان وقت سحر لاف همي زد ز بطر * بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم .......................... شكر كند كاغذ تو از شكر بي حد تو * كامد او در بر من با وي ماننده شدم .......................... شكر كند خاك دژم از فلك و چرخ بخم * كز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم .......................... شكر كند چرخ فلك از ملك و ملك و ملك * كز كرم و بخشش او روشن بخشنده شدم .......................... شكر كند عارف حق كز همه برديم سبق * بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم .......................... زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم * يوسف بودم ز كنون يوسف زاينده شدم .......................... از توام اي شهره قمر در من و در خود بنگر * كز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم .......................... باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان * كز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم .......................... گفت كه شيخي و سري پيش رو و راه بري * شيخ نيم پيش نيم امر ترا بنده شدم .......................... گفت كه با بال و پري من پر و بالت ندهم * در هوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم .......................... گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو * ز آنك من از لطف و كرم سوي تو آينده شدم .......................... گفت مرا عشق كهن از بر ما نقل مكن * گفتم آري نكنم ساكن و باشنده شدم .......................... چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم * چونك زدي بر سر من پست و گدازنده شدم .......................... تابش جان يافت دلم واشد و بشكافت دلم * اطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 0:34 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
خیلی دلم می خواد یه چیزی راجع به این غزل بنویسم اما اینقدر زیباست که مخزن واژگان من برای توصیفش درمانده است . بنشسته ام من بر درت تا بوك برجوشد وفا * باشد كه بگشايي دري گويي كه برخيز اندرا .......................... غرقست جانم بر درت در بوي مشك و عنبرت * اي صد هزاران مرحمت بر روي خوبت دايما .......................... ماييم مست و سرگران فارغ ز كار ديگران * عالم اگر بر هم رود عشق ترا بادا بقا .......................... عشق تو كف برهم زند صد عالم ديگر كند * صد قرن نو پيدا شود بيرون ز افلاك و خلا .......................... اي عشق خندان همچو گل وي خوش نظر چون عقل كل * خورشيد را دركش بجل اي شهسوار هل اتي .......................... امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو * چون نام رويت مي برم دل مي رود والله ز جا .......................... كو بام غير بام تو كو نام غير نام تو * كو جام غير جام تو اي ساقي شيرين ادا .......................... گر زنده جاني يابمي من دامنش بر تابمي * اي كاشكي در خوابمي در خواب بنمودي لقا .......................... اي بر درت خيل و حشم بيرون خرام اي محتشم * زيرا كه سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا .......................... افغان و خون ديده بين صد پيرهن بدريده بين * خون جگر پيچيده بين بر گردن و روي و قفا .......................... آنكس كه بيند روي تو مجنون نگردد كو به كو * سنگ و كلوخي باشد او او را چرا خواهم بلا .......................... رنج و بلايي زين بتر كز تو بود جان بي خبر * اي شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمي .......................... جانها چو سيلابي روان تا ساحل درياي جان * از آشنايان منقطع با بحر گشته آشنا .......................... سيلي روان اندر وله سيلي دگر گم كرده ره * الحمدلله گويد آن وين آه و لاحول ولا .......................... اي آفتابي آ مده بر مفلسان ساقي شده * بر بندگان خود را زده باري كرم باري عطا .......................... گل ديده ناگه مر ترا بدريده جان و جامه را * وان چنگ زار از چنگ تو افكنده سر پيش از حيا .......................... مقبل ترين و نيك پي در برج زهره كيست ني * زيرا نهد لب بر لبت تا از تو آ موزد نوا .......................... نيها و خاصه نيشكر بر طمع اين بسته كمر * رقصان شده در نيستان يعني تعز من تشا .......................... بد بي تو چنگ و ني حزين برد آن كنار و بوسه اين * دف گفت مي زن بر رخم تا روي من يابد بها .......................... اين جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست كن * تا آنچه دوشش فوت شد آنرا كند اين دم قضا .......................... حيف است اي شاه مهين هشيار كردن اين چنين * والله نگويم بعد از اين هشيار شرحت اي خدا .......................... يا باده ده حجت مجو يا خود تو برخيز و برو * يا بنده را با لطف تو شد صوفيانه ماجرا .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 1:9 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
غزل امروز خیلی با حاله هم ریتم قشنگی داره ، هم محتوای بسیار قشنگی. غزل سنگینی نیست ، راحت می تونید باهاش ارتباط بر قرار کنید. اینم غزل ششم: بگريز اي مير اجل از ننگ ما از ننگ ما * زيرا نمي داني شدن همرنگ ما همرنگ ما .......................... از حمله هاي جند او وز زخمهاي تند او * سالم نماند يك رگت بر چنگ ما بر چنگ ما .......................... اول شرابي دركشي سرمست گردي از خوشي * بي خود شوي آنگه كني آهنگ ما آهنگ ما .......................... زين باده مي خواهي برو اول تنك چون شيشه شو * چون شيشه گشتي برشكن بر سنگ ما بر سنگ ما .......................... هر كان مي احمر خورد با برگ گردد برخورد * از دل فراخيها برد دلتنگ ما دلتنگ ما .......................... بس جرها در جو زند بس بربط شش تو زند * بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما .......................... ماده است مريخ ز من اينجا درين خنجر زدن * با مقنعه كي تان شدن در جنگ ما در جنگ ما .......................... گر تيغ خواهي تو ز خور از بدر برسازي سپر * گر قيصري اندر گذر از زنگ ما از زنگ ما .......................... اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما * تا نشكند كشتي تو در گنگ ما در گنگ ما .......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 1:59 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
بی هیچ مقدمه ، غزل پنجم: آن شكل بين وان شيوه بين وان قد و خد و دست و پا * آن رنگ بين و آن هنگ بين وآن ماه بدر اندر قبا
.......................... از سرو گويم يا چمن از لاله گويم يا سمن * از شمع گويم يا لگن يا رقص گل پيش صبا .......................... اي عشق چون آتشكده در نقش و صورت آمده * بركاروان دل زده يكدم امان ده يا فتي .......................... در آتش و در سوز من شب مي برم تا روز من * اي فرخ پيروز من از روي آن شمس الضحي .......................... برگرد ماهش مي تنم بي لب سلامش مي كنم * خود را زمين بر مي زنم زان پيش كو گويد صلا .......................... گلزار و باغ عالمي چشم و چراغ عالمي * هم درد و داغ عالمي چون پا نهي اندر جفا .......................... آيم كنم جانرا گرو گويي مده زحمت برو * خدمت كنم تا وا روم گويي كه اي ابله بيا .......................... گشته خيال همنشين با عاشقان آتشين * غائب مبادا صورتت يكدم ز پيش چشم ما .......................... اي دل قرار تو چه شد وان كار و بار تو چه شد * خوابت كه مي بندد چنين اندر صباح و درمسا .......................... دل گفت حسن روي او وان نرگس جادوي او * وان سنبل ابروي او وان لعل شيرين ماجرا .......................... اي عشق پيش هر كسي نام و لقب داري بسي * من دوش نام ديگرت كردم كه درد بي دوا .......................... اي رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو * گندم فرست اي جان كه تا خيره نگردد آسيا .......................... ديگر نخواهم زد نفس اين بيت را مي گوي و بس * بگداخت جانم زين هوس ارفق بنايا ربنا .......................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 0:54 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
این غزل چهارم مثل قبلی طولانی نیست ، اما از نظر زیبایی اگر بیشتر نباشه کمتر نیست ، فقط یه نکته را بگم البته فکر نمی کنم ضرورت داشته باشه چون کسانی که اهل شعر و ادب فارسی هستند این موضوع را می دونند ولی خب... در این شعر منظور از یوسف همان خداست. خب اینم از غزل امروز: اي يوسف خوش نام ما خوش مي روي بر بام ما * اي در شكسته جام ما اي بر دريده دام ما
.......................... اي نور ما اي سور ما اي دولت منصور ما * جوشي بنه در شور ما تا مي شود انگور ما .......................... اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما * آتش زدي در عود ما نظاره كن در دود ما .......................... اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما * پا وامكش از كار ما بستان گرو دستار ما .......................... درگل بمانده پاي دل جان مي دهم چه جاي دل * وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما .......................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 اسفند1386ساعت 2:22 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام اینم غزل سوم:
غزل خیلی قشنگیه ، من که خیلی باهاش حال کردم. اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها * زان سوي او چندان وفا زين سوي تو چندين جفا .......................... زان سوي او چندان كرم زين سو خلاف و بيش و كم * زان سوي او چندان نعم زين سوي تو چندين خطا .......................... زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد * زان سوي او چندان كشش چندان چشش چندان عطا .......................... چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود * چندين كشش از بهر چه تا در رسي در اوليا .......................... از بد پشيمان مي شوي الله گويان مي شوي * آن دم ترا او مي كشد تا وارهاند مر ترا .......................... از جرم ترسان مي شوي وز چاره پرسان مي شوي * آن لحظه ترساننده را با خود نمي بيني چرا .......................... گر چشم تو بربست او چون مهره اي در دست او * گاهي بغلطاند چنين گاهي ببازد در هوا .......................... گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن * گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي .......................... اين سو كشان سوي خوشان وان سو كشان با ناخوشان * يا بگذرد يا بشكند كشتي درين گردابها .......................... چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان * كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا .......................... بانگ شعيب و ناله اش وان اشك همچون ژاله اش * چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا .......................... گر مجرمي بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت * فردوس خواهي دادمت خامش رها كن اين دعا .......................... گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان * گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا .......................... گر رانده آن منظرم بستست ازو چشم ترم * من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا .......................... جنت مرا بي روي او هم دوزخست و هم عدو * من سوختم زين رنگ و بو كو فر انوار بقا .......................... گفتند باري كم گري تا كم نگردد مبصري * كه چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بكا .......................... گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت * هر جزو من چشمي شود كي غم خورم من از عمي .......................... ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن * تا كور گردد آن بصر كو نيست لايق دوست را .......................... اندر جهان هر آدمي باشد فداي يار خود * يار يكي انبان خون يار يكي شمس ضيا .......................... چون هر كسي در خورد خود ياري گزيد از نيك و بد * ما را دريغ آيد كه خود فاني كنيم از بهر لا .......................... روزي يكي همراه شد با بايزيد اندر رهي * پس بايزيدش گفت چه پيشه گزيدي اي دغا .......................... گفتا كه من خربنده ام پس بايزيدش گفت رو * يا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا .......................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 اسفند1386ساعت 2:48 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
بدون هیچ توضیح ، غزل دوم را می گذارم: اي طايران قدس راعشقت فزوده بالها * در حلقه سوداي تو روحانيان را حالها .......................... در لا احب الافلين پاكي ز صورتها يقين * در ديده هاي غيب بين هر دم ز تو تمثالها .......................... افلاك از تو سرنگون خاك از تو چون درياي خون * ماهت نخوانم اي فزون از ماهها و سالها .......................... كوه از غمت بشكافته وان غم بدل در تافته * يك قطره خوني يافته از فضلت اين افضالها .......................... اي سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد * داني سرانرا هم بود اندر تبع دنبالها .......................... سازي ز خاكي سيدي بروي فرشته حاسدي * با نقد تو جان كاسدي پامال گشته مالها .......................... آن كو تو باشي بال او اي رفعت و اجلال او * آن كو چنين شد حال او بر روي دارد خالها .......................... گيرم كه خارم خاربد خار از پي گل ميزهد * صراف زر هم مي نهد جو بر سر مثقالها .......................... فكري بدست افعالها خاكي بدست اين مالها * قالي بدست اين حالها حالي بدست اين قالها .......................... آغاز عالم غلغله پايان عالم زلزله * عشقي و شكري با گله آرام با زلزالها .......................... توقيع شمس آمد شفق طغراي دولت عشق حق * فال وصال آرد سبق كان عشق زد اين فالها .......................... از رحمه للعالمين اقبال درويشان ببين * چون مه منور خرقه ها چون گل معطر شالها .......................... عشق امر كل ما رقعه اي او قلزم و ما جرعه اي * او صد دليل آ ورده و ما كرده استدلالها .......................... از عشق گردون موتلف بي عشق اختر منخسف * از عشق گشته دال الف بي عشق الف چون دالها .......................... آب حيات آمد سخن كايد ز علم من لدن * جانرا ازو خالي مكن تا بردهد اعمالها .......................... بر اهل معني شد سخن اجمالها تفصيلها * بر اهل صورت شد سخن تفصيلها اجمالها .......................... گر شعرها گفتند پر پر به بود دريا ز در * كز ذوق شعر آخر شتر خوش مي كشد ترحالها .......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 0:29 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
امروز هم دومین غزل را می خوام بزارم.البته این غزل اولین غزل توی دیوان شمس هست. چون همونطور که حتما می دونید در قدیم دیوان های شعرا را به ترتیب حروف الفبا (آخرین حرف بیت اول) مرتب می کرده اند که خوب مشکلاتی داره.بگذریم..... اینم غزل امروز: امروز خندان آمدي مفتاح زندان آمدي * بر مستمندان آمدي چون بخشش و فضل خدا
.......................... خورشيد را حاجب تويي اوميد را واجب تويي * مطلب تويي طالب تويي هم منتها هم مبتدا .......................... درسينه ها برخاسته انديشه را آراسته * هم خويش حاجت خواسته هم خويشتن كرده روا .......................... اي روح بخش بي بدل وي لذت علم و عمل * باقي بهانه ست و دغل كين علت آمد وان دوا .......................... ما زان دغل كژبين شده با بي گنه در كين شده * گه مست حورالعين شده گه مست نان و شوربا .......................... اين سكر بين هل عقل را وين نقل بين هل نقل را * كز بهر نان و بقل را چندين نشايد ماجرا .......................... تدبير صد رنگ افكني بر روم و بر زنگ افكني * وندر ميان جنگ افكني في اصطناع لايري .......................... مي مال پنهان گوش جان مي نه بهانه بر كسان * جان رب خلصني زنان والله كه لاغست اي كيا .......................... خامش كه بس مستعجلم رفتم سوي پاي علم * كاغذ بنه بشكن قلم ساقي درآمد الصلا .......................... اي رستخيز ناگهان وي رحمت بي منتها * اي آتشي افروخته در بيشه انديشه ها .......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:25 توسط بهنام کشانی |
|
|
سلام
از امروز تصمیم دارم هر روز یک غزل از دیوان شمس مولانا را براتون بذارم. امیدوارم که بتونم یکم این شخصیت بزرگ را به مردم بشناسونم (-; برای روز اول غزل بیایید را انتخاب کردم که آقای شهرام ناظری بسیار زیبا آن را در آلبوم شور انگیز خود اجرا کرده اند. درين غم چو نزاريم در آن دام شكاريم * دگر كار نداريم درين كار بگرديم .......................... چو ما بي سر و پاييم چو ذرات هواييم * بر آن نادره خورشيد قمروار بگرديم .......................... چو دولاب چه گرديم پر از ناله و افغان * چو انديشه بي شكوت و گفتار بگرديم .......................... بياييد بياييد به گلزار بگرديم * برين نقطه اقبال چو پرگار بگرديم .......................... بياييد كه امروز به اقبال و به پيروز * چو عشاق نوآموز بر آن يار بگرديم .......................... بسي تخم بكشتيم برين شوره بگشتيم * بر آن حب كه نگنجيد در انبار بگرديم .......................... هر آن روي كه پشتست به آخر همه زشتست * بر آن يار نكو روي وفادار بگرديم .......................... چو از خويش برنجيم زبون شش و پنجيم * يكي جانب خمخانه خمار بگرديم .......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 2:16 توسط بهنام کشانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گر گــــــــــــــران و گر شتابنده بـود
آنك جويـــــــــــــــندست يابنده بود در طـــلب زن دايما تو هر دو دست كه طـــــــلب در راه نيكو رهبرسـت لنگ و لوك و خفتهشكل و بـيادب سوي او ميغـيژ و او را ميطــلب ---------------------------------------------- هر كـــــــــــــجا بوي خوش آيد بو بريد ســـــــــوي آن سر كاشناي آن سريد هر كجــــــــــا لطفي ببيني از كسي سوي اصـــــــل لطف ره يابي عسي اين همه خوشـــها ز درياييست ژرف جزو را بگرار و بر كــــــــــــــل دار طرف |
| پیوندهای روزانه |
|
فرهنگ لغت معین و دهخدا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
غزلیات مباحثی در عرفان و مولانا اخبار مرتبط با مولانا |
|
RSS
|