تبليغاتX
غزلیات مولانا
غزل مولانا (دیوان شمس) و سیری در عرفان و شخصیت مولانا
دكتر فريده كريمي موغاري، پژوهشگر. مولوي براي بيان معاني و عواطف و احساسات خود، گاه داستاني معمولي را بيان مي‌كند و ناگهان به شور و شوق درآمده، مطلب ديگري را از سر مي‌گيرد. بعد از چندي دوباره به سر قصه باز مي‌گردد و در اثر سرودن بيت يا مصرعي ناگهان در مساله ما بعدالطبيعه ديگري وارد مي‌شود.

نويسنده كتاب «شميم نسيم» -زندگي و شعر سيداشرف الدين حسيني گيلاني (نسيم شمال)- تصريح كرد: بنابراين بيشترين تلاش خواننده براي ورود به جهان انديشه مولوي، در مثنوي بايد صرف اين شود كه رشته‌هاي گوناگون را پيدا كرده و از يكديگر تفكيك كند. از طرف ديگر در ميان قصه‌ها، گاهي اشخاص و قهرمانان داستان به مناظره با يكديگر مي‌پردازند و هر يك براي اثبات نظرات خود به استدلال‌هايي منطقي و محكم دست مي‌يازند كه گاهي هر يك از اين دلايل مي‌تواند براي اثبات حكمي، كافي باشد. مولف كتاب «زبان و ادبيات فارسي عمومي» كه تا حال به بيش از 54 چاپ رسيده است، افزود: ولي انديشه ژرف نگر مولوي، پا را از اين فراتر نهاده و از طريق ديگري وارد بحث و مجادله مي‌شود كه اين نيز در فهم مقصود اصلي گوينده، خواننده را گمراه مي‌كند. وي گفت: از شيوه‌هاي قابل توجه مولوي در مثنوي، استفاده از تمثيل يا آنالوژي (analogy) است و آنالوژي هم حكم و نتيجه‌اي است كه به كمك تشبيه بيان شود. از ميان انواع برهان‌هاي منطقي، تمثيل شكلي است مشخص، محسوس و قابل درك، به همين جهت قديم‌ترين شكلي است كه در نزد ملل متداول شده و در ادب ايران زمين هم مهم‌ترين و رايج‌ترين حربه استدلال بوده و در دين، عرفان، فلسفه و اخلاق به كمك آن مي‌كوشند تا مطالب را قابل فهم و منسجم و در عين حال ثابت و مدلل سازند. اين عضو هيات علمي دانشگاه اشاره داشت: قصه‌ها و حكايت‌هاي واقعي و پنداري، از گونه‌هاي بسيار مهم تمثيل‌اند كه تاثيري عميق در اذهان مردم دارد. آثار عرفاني ايراني هم، از جمله آثار عطار و مولوي مبتني بر همين تمثيل‌هاي روايي است. ابن سينا و غزالي در «رساله الطير» و سهروردي در «عقل سرخ» و «صفير سيمرغ» براي بيان نظرات عرفاني خود، اشكال مختلف تمثيل را به كار برده‌اند. اما استاد مسلم اين فن جلال‌الدين مولوي است كه مثنوي معنوي‌اش نمونه برجسته برهان تمثيلي عرفاني و كلامي است. اين استاد دانشگاه تاكيد كرد: مولانا از هر دو شكل تشبيه تمثيل و تمثيل روايي در بالاترين حد سود مي‌جويد. شيوه تفكر وي سيري آزادانه و بدون قيد و بند، يعني سير برحسب تداعي معاني از خلال يك سلسله تشبيهات و كنايات و امثال و روايات همراه با تخيل شاعرانه و صور خيال ناب است: مثنوي وي با تمثيل «ني» آغاز مي‌شود كه بيانگر روح انسان است. روحي كه از خدا يا اصل خود جدا افتاده و در قفس تن اسير شده و مي‌خواهد به موطن اصلي خود بازگردد. به گزارش ستاد خبري كنگره بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا، دكتر كريمي تشريح كرد: يكي ديگر از شيوه‌هاي بيان مولوي در مثنوي تاويل است. يعني از ظاهر عبارت معناي ديگري بيرون آورند كه با اجزاي متقابل خود، در دستگاه و شبكه لفظي، جزء به جزء همخوان باشد. مولانا در مثنوي مكرر به تاويل دست مي‌زند: گفت پيغمبر ز سرماي بهار/ تن مپوشانيد ياران زينهار// زانكه با جان شما آن مي‌كند/ كآن بهاران با درختان مي‌كند// ليك بگريزيد از سرد خزان/ كآن كند كو كرد با باغ رزان... و سپس اضافه مي‌كند: راويان اين را به ظاهر برده‌اند/ هم بر آن صورت قناعت كرده‌اند// بي‌خبر بودند از جان آن گروه/ كوه را ديده نديده كان به كوه// آن خزان نزد خدا نفس و هواست/ عقل و جان عين بهارست و بقاست// پس به تاويل اين بود كه انفاس پاك/ چون بهارست و حيات برگ و تاك// از حديث اوليا نرم و درشت/ تن مپوشانيد زانكه دينت راست پشت//... كريمي موغاي ادامه داد: ويژگي ديگر مولوي در مثنوي استفاده از زبان رمز يا سمبل است. در آثار متصوفين نيز گاهي رمز به عنوان يك اصطلاح تعريف شده. آن‌ها مي‌گويند: رمز معني باطني است مخزون؛ تحت كلام ظاهرين كه غير از اهل آن بدان دست نيابند. در اين تعريف چنان كه ديده مي‌شود، رمز به معني مرموز يعني معني پوشيده در زير كلام ظاهر است و نه معني «مثال» يا «Symbol» با ظاهر كه باطن را در خود پوشيده مي‌دارد. جدا از اين معني خاص اصطلاحي، كلمه رمز به معني مرموز يا معني باطني و مجازي و پوشيده نيز به كار رفته است. وي اذعان داشت: دكتر پورنامداريان در كتاب «رمز و داستان‌هاي رمزي در ادب فارسي» طي بحثي مستوفي درباره تمثيل، رمز، استعاره و كنايه مي‌گويد: صور خيال هميشه نقش تزيين كلام و تشديد تاثير عاطفي را به عهده ندارند و گاهي نيز وظيفه ايضاح معني و نزديك كردن آن به افهام بدان سپرده مي‌شود. در بيان رمزي توام با تصوير نيز وظيفه صور خيال، ايضاح معني و احوال نفساني نويسنده يا شاعر و هدايت خواننده در جبر روحي گوينده به قصد درك معني و تجربه منجر به كشف معني خواهد بود. به ويژه وقتي موضوع و مايه سخن، حقايق متعاليه مربوط به عرفان و الهيات و هيجانات و عواطف روحي ناب شخصي است، وظيفه اصلي صور خيال كمك به امر شناسايي و وسيله تقرب به كيفيت احوال روحاني صاحب اثر است. دكتر كريمي موغاري كه «كتاب بوستان راستي» -شرح و برگزيده حديقه الحقيقه و شريعه الطريقه حكيم سنايي غزنوي را نيز زير چاپ دارد، در پايان خاطرنشان كرد: با توجه به اين مسايل، بايد گفت كه مثنوي معنوي بيانگر حالات و تجربيات حسي و ديني مولوي است و چون واژگان توانايي بيان و القاء مفاهيم آن را ندارند. از اين روست كه مولانا به تمثيل و حكايت و مثال كه داراي بار عاطفي و معنوي سرشاري است، روي مي‌آورد. كنگره بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا از ششم تا دهم آبان ماه امسال در تهران، تبريز و خوي برگزار خواهد شد.
+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 19:45  توسط بهنام کشانی | 
دكتر قدرت‌الله خياطيان (عضو هيئت علمي دانشكده علوم انساني دانشگاه سمنان) چکيده: مسأله «جبرواختيار» و «قضاوقدر» در فرهنگ اسلامی در آيات و روايات و انديشه متکلمان و فيلسوفان و عارفان و علمای اخلاق و... مطرح شده است . مولوی ، متفکر و شاعر عارف مشهور قرن هفتم هجری ، با بهره گيری از مايه های ارزشمند قرآنی و روايی و حکايات و قصص و اقوال و آراء انديشمندان قبل از خود و نيز با استفاده از تأملات و شهود عرفانی خود ، در دفاتر مختلف مثنوی، به بحث جبرواختيار و قضاوقدر پرداخته و ابعاد و جنبه هاي گوناگون آن را تبيين نموده است. وی ضمن دفاع سخت و مستدل از آزادی و اختيار انسان.
[برای متن اصلی روی ادامه مطلب کلیک کنید]

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:30  توسط بهنام کشانی | 
متن حاضر سخنرانی دکتر غلامرضا اعواني رییس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران در همایش" نيايش؛ ضرورت زندگي" است که با عنوان: نيايش از نگاه مولانا روز یکشنبه 28 مرداد86 در موزه ملی قران کریم برگذار شد.

در بیان حکمت دعا از زبان مولانا


چون این همایش، جلسه اي قرآني است سخن را با چند آيه و حكمت قرآني آنها آغاز مي كنم. مولانا حقيقت حكمت را به زبان ساده و شعر بيان كرده است. از این رو بايد سخنان بزرگاني چون مولانا را بخوانيم تا به راز قرآن پي ببريم. وقت براي بررسي آيات قرآني ضيق است.
اعتقاد من اين است كه هر جا علمي وجود داشته، قرآن آن حكمت و دانش را به زيباترين و موجزترين وجه بيان كرده است.
من به حكمت دعا در قرآن مي پردازم. سپس به رويكرد مولانا درباره حكمت دعا اشاره ای می کنم.
قرآن مي گويد: اي پيامبر به امتت بگو اگر دعاي شما نبود خدا به شما توجهی نداشت.
يعني دعا واسطه ارتباط خدا با بنده است. انساني كه دعا نكند، خدا به او توجهي ندارد. دعا شكل هاي مختلفي مثل نماز دارد. دعوت قرآن به اسماء الحسني است. انسان خواه ناخواه با این اسماء ارتباط دارد.
قرآن بين اجابت و استجابت فرق گذاشته است. خدا در جايي كه اضطرار وجود دارد از اجابت استفاده مي كند، ولي در جايي كه اضطرار نيست، از استجابت استفاده مي كند. هر دعايي اجابت مي شود ولي در وقت خودش. شايد دعايي باشد كه قابل اجابت نباشد. حال اجابت ديگر با خود خدا است.
در قرآن آياتي داريم كه به ما می گوید چگونه دعا كنيم. احكام دعا در اين آيات آمده است. مثل: با تضرع و اضطرار دعا كنيد و اینکه دعاي فرد ظالم برآورده نمي شود. در آيات قرآن شرايط دعا دقيقاً آمده است. از اسماء خداوند سمیع الدعا است.
در بحث سؤال ما انواع سؤال داريم. مثل سؤال حال و سوال استعدادي.
سؤال استعدادي سؤال ايام ثابته و حقايق ما پيش از وجود است. اين سؤال، اصل همه سؤال هاست، آن چيزي كه مقتضي استعداد شما بود.
يكي انسان شد و ديگري سگ شد. او در علم ازلي و مشيت الهي استعداد داشته و اقتضاي وجود داشته است. هر كس اقتضاي سؤالش بوده است، خداوند به او وجود داده است. شما نمي پرسيد كه چرا موجودات هستي پيدا كرده اند؟ اين اقتضاي اعيان ما بوده است و سؤال ما از حضرت حق پيش از وجود بوده است.
دعا هم بدون سؤال و خواستن امكان ندارد. ما هم از خداوند اين سؤال را كرديم و خداوند هم به ما جواب داده است.
همانطور كه گفته شد سؤال انواع مختلفي دارد: سؤال غايي، حالي، استعدادي و ماهيات.
در قرآن و از زبان رسولان انواع دعا ذكر شده است.
در سوره انبياء سه پيامبر از خداوند سه سؤال مطرح كردند و خداوند اجابت كرد.
سؤال حضرت ايوب، شفاء از بيماري لاعلاج و دعاي حضرت ذكريا هم در مورد بچه دار شدن و بسياري دعاهاي ديگر پيامبران در اين خصوص قابل بررسي است. از اين حيث كه تمام دعاها در قرآن آمده است. نحوه دعا و استجابت آن هم ذكر شده است.
مي توانيم با بررسي آيات قرآن در مورد نحوه دعاي پيامبران و نحوه استجابت به شرايط دعا دست يابيم.

دعا؛ تایید الهی
اما چند كلمه از مولانا بگويم. مولانا اسرار دعا را به زبان شعر بيان كرده است. دعا فقط آيات قرآن نيست، بلكه روايات زیادی درباره دعا و نحوه آن داريم كه متأسفانه مورد غفلت قرار گرفته اند. علماي ما هم متأسفانه آنان را بيان نمي كنند. اين علمِ دعا است. علم را ظاهر نمی کنند. علماي قديم ما اين مسئله را مسئله روز مي دانستند. مسائل مهمي چون توحيد از مسائل اصلي اسلام است. زیرا دين بر اساس توحيد است. رسيدن به حقيقت توحيد قرآني بسيار دشوار است. ولي امروزه بحث هاي توحيدي بسیار كم است. در صورتي كه توحيد از اصول دين است. قدما و عرفاي ما، به اصول دين توجه خاصي داشتند.
مولانا هنگامی که درباره توحيد، عدل، معاد و جبر و اختيار بحث مي كند، آنها را به صورت لطيف و ظريف بیان می کند. در صورتي كه امروز از آن غفلت مي شود. ما از اساس نسبت به مسئله غفلت داريم. در این خصوص سؤالی برايمان مطرح نيست. در صورتي كه قدما از حكمت قرآني به بهترين وجه استفاده می كردند. من از مولانا براي مسئله دعا مثال مي آورم.
اولاً خود كسي كه دعا مي كند بايد مؤيد باشد. تا تأييد الهي نباشد دعا امكان پذير نيست. دعا اجابت بشود يا نه. زمان و مكان و شرايط دارد. ولي اينكه خود انسان به دعا بپردازد، خود يك تأييد الهي است:
در ميان خون و روده، فهم و عقل
جز ز اكرام تو نتوان كرد
يعني همين كه انسان به دعا مي پردازد هم سؤال كننده و هم اجابت كننده از اوست. اول و آخر اوست. اين از اسرار دعاست.
اگر نماز واقعي باشد گوينده سمع الله لمن حمده هم خداست. هم شاهد و مجري اوست.
اول اوست، جز تو پيش كه برآرد بنده دست
هم دعا و هم اجابت از تو هست
هم از اول مي دهي ميل دعا
تو دهي آخر دعاها را جزا
اول و آخر تويي، ما در ميان
هيچ هيچي كه نيايد در بيان
اگرانسان در دعا دم خوش ندارد بايد به اولياء و اهل دعا متوسل شود.
بهترين دعا در حال فنا و اضطرار است. بنده تا وقتي كه خودي خود دارد دعا دارد، ولي دعاي حقيقي آن است كه خود بنده در ميان نباشد، بلكه در حال اضطرار و فنا قرار گرفته باشد.
آن دعاي بي خودان، خود ديگر است. (يعني آني كه از خودي خودش فاني شده، دعايش چيز ديگري است)
آن دعا حق مي كند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطه مخلوق ني اندر ميان
اما مسائلي است كه قدما مانند ابن عربي در باب دعا مطرح كرده اند. آنها بحث هاي لطيف و ظريف و دقيقي درباره دعا دارند كه امروز فراموش شده است.
عده اي از اولياء و عرفا دعا را جايز نمي دانند. زیرا آن را بي ادبي مي دانند. اينكه به خدا بگويند اين را بكن. اين خود مراتب خاصي از ولايت است. آن چنان به مراتب قضا و قدر الهي دل بسته بودند و مقام آنها مقام رضا است كه جز به قضاي الهي دل نهادن حاضر نبودند.
ابن عربي در كتاب فصوص و هجویری در کتاب كشف المحجوب اين مباحث را مطرح کرده اند، كه آيا اوليايي اند كه از خدا چيزي نخواهند؟ اين قضيه را از زبان مولانا بشنويد:
قومي ديگر مي شناسم ز اوليا
كه دهانشان بسته باشد از دعا
يعني دعا نمي كنند. البته انسان بايد دعا كند. زیرا خداوند می گوید: ادعوني استجب لكم. ولي اينان مقاماتي و طبقاتي دارند. اين امر مختص عده اي از اولياست. انسان بايد به مرتبه اي برسد كه قضاي الهي را بشناسد و به مقام سر قدر برسد. عالي ترين علمي كه در عرفان وجود دارد، سر قدر است. مولانا ادامه مي دهد:‌
در قضا ذوقي همي بينند خاص
كفرشان آيد طلب كردن خلاص
هر چه آيد پيش ايشان خوش بود
قاب حيوان گردد از آتش بود
اما دعا كرن خوب است. اعم از اينكه اجابت بشود يا نشود. خداوند بنده اي را كه دوست دارد، دعاي او را زود اجابت نمي كند. او مي خواهد بنده را به خود نزديك كند. خداوند براي خود منطقي متعالي دارد. گاهي بنده اي را كه دوست دارد قدري قلقلك مي دهد و بعدا دعاي او را اجابت مي كند. اين امر در آيات و روايات ما نقل شده است. مولانا در اين باره مي گويد:
اي بسا مخلص كه نالد در دعا
تا شود دود خلوصش بر سما
يعني آن قدر دعا مي خواند كه دود اخلاصش به آسمان مي رسد. اما دعايش اجابت نمي شود. پس ملائك واسطه مي شوند:
پس ملائك با خدا نالند زار
كي مجيب هر دعاي مستجاب
بنده مؤمن تضرع مي كند
او نمي داند كه جز تو مضطرند
حق بفرمايد كه نيست خواري اوست
عين تأثير عطا ياري اوست
يعني اگر او را اجابت نمي كنم، خواري او نيست. او پيش من عزيز است. او محب من است. او را ياري مي كنم. اولياء به من نزديك اند.
ناله مومن همي داريم دوست
گو تضرع كن كه اين اعزاز اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوي من
آن كشيدش لوكشان در كوي من
در برآرم حاجتش او آورد
هم در آن بازيچه مستغرق شود
يعني ما از ياد خدا غافليم و خداوند كاري مي كند كه به او متوسل شويم و به سوی او برگرديم. اگر حاجت او را برآورم، مي رود و ديگر به سوي من باز نمي گردد. دنيا جاي لهو و لعب است و از من دور مي شود. بنابراين كمي حاجت او را دير برمي آورم كه او بيشتر پيش من بماند و به من نزديك شود. دوباره مي گويد:
گرچه مي ماند ز جان او سوگوار
دل شكسته، سينه خسته، گو هزار
خوش همي آيد، مرا ناله او
يعني خداوند می گوید ناله دعا كننده و آن خدايا گفتن و آن راز او را دوست دارم.
بنابراين، دعا يكي از اسرار قرآني است. تفسیر مولانا، تفسير معنوي و فهم قرآن است. بيش از دو هزار آيه در ابیات مولانا تكرار شده و در مثنوي بياني ديگر يافته است. مولانا را بايد بخوانيم تا به حكمت قرآني دست يابيم. مولانا بخشي از حكمت دعا را برايمان مشخص مي كند.



● سخنران: غلامرضا - اعواني
● خبرنگار: سعید - بابایی
● منبع: سایت - باشگاه اندیشه
+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 15:56  توسط بهنام کشانی | 

پیدایش سماع :

تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را شناخته و شایسته تفکر و تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین انعکاس التهاب و شور ، هیجان و شوق درونی خود دیده است . که در خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد و حال ، طرب و نشاط گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و آرامش آورنده با خود همراه داشته است .

در پی این دانشتن عده ای از اهل تحقیق سفر در تاریخ را آغاز کردند ، بیوت الهی که در آنها بر پیامبران وحی نازل شده است ، شهر و دیار کوچه و بازار ، کاخهای ویران و برقرار مانده را گشته اند تا شاید بر این مدعا دلیل بیابند و به جامعه محققان پیشکش کنند . ذوق دانستن و شوق یافتن مقصود ، مسافران وادی تاریخ را به سرمنزل مقصود راسانیده ، هرکدام به در یافتن از حقایقی مسرور گشته اند و همان یافته خویش را تاریخچه پیدایش سماع دانسته اند .

گفته اند : آنگاه که تاج " خلقت بیدی " ( سوره ص آیه 75 ) را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و شرف " خلق الله آدم علی صورته " ( شرح تفسیر جوادی آملی ج 5 ص 217 ) به او عنایت گردید ، حله " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه 72 ) در برش پوشانیده شد ، تکانی خورد عطسه ای زد و سربلند کرد و گفت " الحمد الله الرب العالمین " . پاسخ آمد : " یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک " ( تاریخ انبیا ص 90 ) .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:0  توسط بهنام کشانی | 
سلام و درود
امروز تصمیم گرفتم زندگی نامه مولانا را برای دوستاران او قرار بدم.
امیدوارم که مفید باشه.

زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 10:8  توسط بهنام کشانی | 

غفارعريف  

دفتر يونسکو ( سازمان آموزشی ، علمی و فرهنگی وابسته به موسسۀ ملل متحد ) درپاريس، براساس پيشنهاد دولت ترکيه و تا ئيد سايردول عضو، سال 2007 را بنام سال مولانا جلال الدين محمد بلخی ، عارف - فيلسوف و اديب پر آوازۀ عالم بشريت مسمی گردانيد، که بی شک مايۀ افتخار وسربلندی ادب دوستان و فرهنگيان جهان، منجمله حوزۀ ادبی و فرهنگی منطقۀ ما گرديد.

هيچ ترديدی نيست، که مولوی يکی ازشگفتی های تبار انسانی و شخصيت عالی مقام دنيای عرفان ، تصوف، فلسفه، ادب وانديشه ميباشد وسحر بيان واحجاز قلمش چنان منيع ورفيع است، که درخشش آنها تا جاودان، قنديل وار به کاخ پر عظمت سخن، روشنايی می بخشد.

بسترزايش و گهوارۀ پرورش انديشه های ادبی وفلسفی اين ابرمرد بستان تفکر و تعقل، محيط زندگی پراز شيفتگی، شيدايی و شوريدگی انسانهای بوده، که درجهان هستی، واقعيتهای حيات را درآيينۀ آرزوهای انسانی خويش به تصوير ميکشيدند.

مولانا اصالت بعد فکری انسان، سازندگی شخصيت ورشد نيروی انديشه را در ارتباط به همدگر و مکمل يکديگر پنداشته و درآثار ماندگارش امر تکاپو وتلاش در راه رسيدن به والاترين شگوفايی شخصيت ونيل به مقام کمال، فضل و شکوهمندی ، تجلی شايسته يی دارد:

ای برادر تو همان انديشه ای مابقی خود استخوان وريشه ای

گرگل است انديشۀ تو گلشنی وربود خاری، تو هيمۀ گلخنی

( مثنوی معنوی ، دفتر دوم)

درقلمرو ادبيات و فرهنگ ، درسپهرصاف و نيلگون سخن و قلم و درمنظومۀ شمسی حکمت و فلسفه ، مولانا از زمرۀ آندسته از فضلا ودانشمندان روشن ضمير و سخنوران نستوه ادب پارسی ميباشد ،که نام و يادش پيوسته مايۀ افتخار، مباهات و سربلندی اهل خرد بوده وبا وجود اينکه، اين ستارۀ درخشان دنيای علم و دانش، قرنها پيش دست از دامان زندگی کشيده و درسينۀ سرد گور آرميده، بآنهم با کلام ماندگارش از بام معرفت برکاخ پرعظمت انديشه، پرتو افشانی ميکند:

چوغلام آفتابم ، هم از آفتاب گويم

نه شبم نه شب پرستم ، که حديث خواب گويم

چو رسول آفتابم، بطريق ترجمانی

پنهان از او بپرسم، به شما جواب گويم

به قدم چو آفتابم ، به خرابه ها بتابم

بگريزم از عمارت ، سخن خراب گويم

من اگرچه سيب شيبم زدرخت بس بلندم

من اگر خراب و مستم ، سخن صواب گويم…

چه ز آفتاب زادم ، به خدا که کيقبادم

نه به شب طلوع سازم ، نه ز ماهتاب گويم

( ديوان غزليات شمس )

زندگينامه :

بروايت کتاب " بستان السياحه "، « ولادت باسعادت مولانا درقبت الا سلام بلخ من بلاد خراسان درششم ربيع الاول سنه 604 هجری روی نمود.»

( مثنوی معنوی وهفت کتاب نفيس ديگر، ص 4 )

نامش محمد ملقب به جلال الدين، درشعر خاموش ( دربسياری غزل ها بطريق اشاره و آوردن اصطلاحات علمی وفلسفی است ) تخلص ميگيرد. لقب خداوندگار را به مناسبت داشتن تسلط کامل برظاهر و باطن مريدان برپايۀ اعتقاد صوفيان، برايش ارزانی داشتند.

« شهرتش به رومی يا مولای روم بواسطۀ طول اقامت در آسيای صغير بوده و چون سلجوقيان آن خطه را از امپراتوری روم شرقی منتزع کرده بودند شاخه ای از سلسلۀ سلجوقی که درآنجا استقرار يافت معروف بسلاجقۀ روم شد. »

( همان کتاب ، ص 7 و 8 )

نام پدرمولانا ، بهاءالدين محمد بن حسين ( 543 -628 هه ق) ويا بهاءالدين ولد ملقب به سلطان العلماء مسکونۀ شهر بلخ و درآنجا صاحب مسند و منبر وخانقا بود و اهل دل به او احترام وحرمت ميگذاشتند.

بروايت کتاب مناقب العارفين ( تأليف آن درحدود 718 آغاز وگويا بسال 754 هه ق به پايان رسيده است. " فرهنگ معين") تأليف شمس الدين احمد افلاکی سلطان العلماء بهاءالدين ولد به علت پيداشدن هراس دردل علاءالدين محمد خوارزمشاه و مکدر ساختن آيينۀ خاطر شاه، توسط امام فخرالدين محمد بن عمر رازی، نسبت به وی ودرنتيجۀ دسته بندی علما به معقول ومنقول، بهاء ولد می رنجد و تصميم به مهاجرت از شهر بلخ ميگيرد.

سلطان العلما در نيشاپور به ديدار شيخ فريد الدين عطار ميرسد، دراين هنگام مولانا پنج ساله بود (دکترمحمد رضا شفيعی کدگنی درپيشگفتارگزيدۀ غزليات شمس سن مولانا را 13 ويا 14 ذکر کرده است. همينگونه درپيشگفتارکليات شمس تبريزی آمده است که« به حسب روايت حمد الله مستوفی و فحوای ولد نامه در تاريخ هجرت بهاء ولد يعنی حدود سنۀ 618 آنگاه، که مولوی چهاردهمين مرحلۀ زندگانی را پيموده بود ترديد باقی نمی ماند وتوجه مولانا به اسرار نامه و اقتباس چند حکايت ازحکايات آن کتاب درضمن مثنوی اين ادعا را تأييد تواند کرد.) وشيخ عطار از روی شفقت اسرار نامه را به او بخشش داد. پدر مولانا بعزم رفتن به بيت الله شريف ، از نيشاپور رهسپار بغداد شد واز آنجا به حجاز رفت وپس از ادای مراسم حج دوباره به شام آمد وبعدآ در ارزنجان ( ارمنستان ترکيه) رحل اقامت گزيد ومدت جهار سال مورد توجه فخرالدين بهرام شاه پادشاه ارزنجان وپسرش علاءالدين داود شاه قرار گرفت.

مولانا درسن 18 سالگی بدستور پدر، درشهر لارنده، گوهرخاتون دختر خواجه لالای سمرقندی را به همسری پذيرفت، که حاصل اين ازدواج سه پسر و يک دختر( بهاءالدين محمد معروف به سلطان ولد، علاءالدين محمد، مظفرالدين اميرعالم، ملکه خاتون) بود.

بهاءالدين ولد پس از چهارسال بود و باش درشهر ملاطيه وهفت سال اقامت در شهر لارنده، بنا بردعوت وخواهش علاءالدين کيقباد دوازدهمين پادشاه سلسلۀ سلجوقيان روم ، به شهرقونيه آمد. بعد از اندکی بيشتر از دوسال سکونت درآنجا، مرگ سراغش را گرفت ودرسال( 628 هه ق ) بدرود حيات گفت.

دراين وقت مولوی درحاليکه 24 سال عمرداشت، براساس تقاضای پادشاه سلجوقی وخواست پيران ومريدان و وصيت پدربه مقصد اشاعۀ تعاليم دينی و عرفانی، برمسند تدريس و وعظ نشست. يکسال سپری شده بود، که سيد برهان الدين محقق ترمذی از زمرۀ شاگردان سابق سلطان العلماء به سال (629 ) به آسيای صغير آمده ودرشهرقونيه بساط ارشاد وتعليم دادن را هموارساخت و از جمله مولانا را آموزش داد ومدت (9) سال باهمدگر درتماس بودند.

مولانا به هدف تکميل معلومات وکسب بيشترعلم و کمال، دوسال پس از درگذشت پدر، شهرقوني را به عزم رفتن به شام ترک گفت ومدت سه سال درشهر حلب وچهارسال ديگردردمشق باقی ماند. درحلب درمدرسۀ حلاويه ازحوزۀ درسی مدرس چيره دست کمال الدين ابوالقا سم عمربن احمد معروف به بن العد يم ، فيض فراوان نصيب گرديد.

مولوی بعد ازهفت سال دوری، دوباره به شهرقونيه برگشت وطبق وصيت سيد برهان الدين برياضت پرداخت. ازقضای روزگارمحقق ترمذی درسال ( 638 هه ق) وفات يافت و مسئوليت ارشاد وتدريس دردارالملکۀ قونيه بدوش مولانا گذاشته شد و مدت پنج سال(638-642هه ق ) درمدرسۀ علوم اسلامی تدريس کرد ومجلس وعظ وتذکيربرگزارنمود، که به قول دولت شاه سمرقندی، چهارصد نفرطالب العلم از محضرش فيض ميبردند. دراين ايام مولوی علاوه برتدريس قيل و قال مدرسه ، فتوای شرعی نيز می نوشت.

تولد ديگر:

همانگونه، که سرايش مثنوی معنوی ، نام مولانای بلخ رادرآسمان شعر جاودانه ساخت، بدين منوال تولد دوباره اش دراثر آشنايی با شمس ونفوذ اين شخصيت خبيرو شوريده برمولوی، صورت گرفت.

بروايت مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکی: « شمس الدين محمد بن علی بن ملک داد تبريزی (که گويند پدرش اصلآ ازبا ورد خراسان بوده و بتجارت به آذربايگان رفته ) ... درطلب کاملتری سفری شدو سالها گرد بلاد و امصار برآمده ازشهری بشهری راه پيمود و با اهل راز ورياضت انس والفت مينمود پيوسته نمد سياه می پوشيد وهمه جا درکاروانسرای منزل ميکرد وبخدمت چندين ابدال واوتاد و اقطاب رسيده اکابرصورت و معنی را دريافته بود.»

( نقل از مثنوی معنوی و هفت کتاب نفيس ديگر، ص 9 )

مولوی درسن 38 سالگی با نشستن درپای مريدی شمس ، که شصت سال ويا بالا ترازآن عمرداشت، شورتازۀ مييابد و جهشی به عظمت طوفان ابحار در روح و روانش جان ميگيرد.

بديع الزمان فروزنفر مولوی شناس فقيد ايرانی، دربارۀ برخورد شمس و مولوی وسرآغاز تولد دوبارۀ مولانا، براثر نفوذ واژگونگرشمس ، نگاشته است:

« مولانا که تا آنروز، خلقش، بی نياز می شمردند، نيازمند وار، به دامن شمس ، درآويخت، و باوی به خلوت نشست . وچنانکه دردل، برخيال غيردوست، بسته داشت، در خانه برآشنا و بيگانه ببست. وآتش استغناء ، درمحراب و منبر زد، و... ترک مسند تدريس، و کرسی وعظ ، گفت، و درخدمت استاد عشق ، زانوزد، و با همه استادی، نوآموزگشت. وبه روايت افلاکی، مدت اين خلوت، به چهل روز، يا سه ماه، کشيد...

شمس الدين، به مولانا چه آموخت ، و چه فسون ساخت که چندان فريفته گشت، و ازهمه چيز، و همه کس صرف نظرکرد، ودرقمار محبت نيز، خود را درباخت، برما، مجهول است. ولی کتب مناقب، و آثار، براين متفق است که : مولانا، بعد از خلوت، روش خود را، بدل ساخت، وبجای اقامۀ نماز، و مجلس وعظ ، به سماع نشست. وچرخيدن ورقص ، بنياد کرد. و بجای قيل و قال مدرسه و اهل بحث، گوش به نغمۀ جانسوز نی و ترانۀ دلنواز رباب نهاد. »

( احوال وزندگانی مولانا جلال الدين محمد، تهران 1315، ص69- 70 اقتباس از خط سوم، ص 55- 56 )

شمس درمرتبۀ نخست بتاريخ 26 جمادی الآخر(دوم) سال 642 هه ق ( 26/ 6/ 642 هه ق = 6/ 9/ 623 خورشيدی) وارد قونيه شد ومدت 15 ماه و يک هفته ( 457 روز) را درآنجا يکجا با مولانا سپری نمود و با دختری بنام " کيميا " ، از جملۀ شاگردان مولانا ازدواج کرد. سرانجام شمس درنتيجۀ بدبينی و حسادت غرض آلود تاريک انديشان مجبور به ترک قونيه گرديد.

دوری شمس ، مولوی را چنان دلتنگ وپژمرده ساخت، که لاجرم به جستجو برآمدند تاپيدايش کنند. خبر رسيد ، که دردمشق بود و باش دارد. مولانا نامه ها و پيام ها ی پی در پی عنوانی شمس نوشت و سرودهای سوزناک خود را برايش ارسال داشت و تقلا نمود تا دوباره به قونيه برگردد. پير تبريزی خواست جلال الدين محمد بلخی را پذيرفت. سلطان ولد فرزند مولانا به دمشق رفت و يکجا با شمس به قونيه برگشتند ( درذيحجه سال 644 هه ق = ماه ثور625 خورشيدی). اين مرتبه شمس مدت يکسال را تا پايان سال 645 هه ق ، با مولانا درشهر قونيه سپری کرد و پس ازآن برای ابد ناپديد شد.

« بروايت سلطان ولد چون مريدان وياران و بستگان مولانا بکين شمس کمر بستند پير تبريز دل از قونيه برکند ومصمم شد، که چنان رود، که ديگرخبرش هم بدور ونزديک نرسد. اين سخن را با سلطان ولد دربين نهاد و ناگهان از ميان همه گم شد وانجام کارش معلوم نشد! »

( نقل از پيشگفتار مثنوی معنوی وهفت کتاب نفيس ديگر، ص 9)

آورده اند، که مولوی درفاصله های زمانی متفاوت، با جمعی ازياران و ارادتمندان از قونيه رهسپارشام شد و دردمشق درپی پيدا کردن گمشدۀ خود ، سرگردانی کشيد ، وليک پير تبريز را نيافت که نيافت ومأيوسانه سرود تنهايی را سرداد :

دست بگشا !

دامن خود را بگير!

مرهم اين ريش، جز اين ريش نيست !

مولانا هرگز شمس را در بايگانی فراموشی نسپاريد. همواره ياد و خاطراو را برلوح دل و آيينۀ ضمير نگهداشته بود، که چند و چون آن درديوان کبير ( درغزليات شمس) بخوبی وخيلی غوغاگرانه، اينگونه تبلور يافته است:

پيرمن و مراد من ،

درد من و دوای من !

فاش بگفتم اين سخن :

- شمس من و ، خدای من !

ازتو ، به حق ، رسيده ام ،

ای حق حقگزار من !

شکرترا، ستاده ام :

- شمس من و خدای من ! ...

... نغرۀ های و هوی من ،

ازدر روم ، تا به بلخ !

اصل ، کجا خطا کند :

- شمس من و خدای من !

کعبۀ من ،

کنشت من !

دوزخ من ،

بهشت من !

مونس روزگار من :

- شمس من و خدای من !

شمس من وخدای من ،

شمس من و خدای من !

( نقل ازخط سوم ، ص 66- 67 )

و يا :

ای شده ازجفای تو جانب چرخ دود من

جورمکن که بشنود شاد شود حسودمن…

دلبرو يار من تويی رونق کار من تويی

باغ و بهارمن تويی بهرتوبود بود من

خواب شبم ربوده ای مونس من تو بوده ای

درد توام نموده ای غيرتونيست سود من

جان من و جهان من زهرۀ آسمان من

آتش تو نشان من در دل همچو عود من

جسم نبود و جان بدم باتو به آسمان بدم

هيچ نبود، درجهان، گفت من و، شنود من

چونکه به ديد جان من، قبله ی روی" شمس الدين "

برسرکوی او بود ، طاعت من ، سجود من

( نقل ازخط سوم، ص 64- 66 و کليات شمس تبريزی ص 651 )

و يک نمونه از گفته های شمس دربارۀ مولانا :

« مولانا ، درعلم و فضل ، درياست. وليکن کرم ، آن باشد که سخن بيچاره، بشنود. من ميدانم ، و همه دانند درفصاحت ، وفضل مشهوراست! »

( مقالات ، 206 ) ( نقل ازخط سوم ، ص 68 )

پس ازنا پديد شدن شمس (غيبت کبرا ويا غيبت بزرگ شمس) مولوی مناسبات بسيارنزديک با صلاح الدين فريدون زرکوب قونوی ازحلقۀ دوستان ، برقرارکرد. ابتدا برايش منصب شيخی و پيشوايی داد تا به ارشاد و رهنمايی مريدان بپردازد. برغم اينکه آتش حسادت وبد بينی نسبت به او زبانه کشيد وموج سرپيچی ازفرمان مولانا بالا گرفت. اما جلال الدين محمد با درايت وفضل وکمال فتنه را برطرف ساخت تا اينکه صلاح الدين درروز اول محرم سنه 657 هه ق ازاثر بيماری درگذشت. مولوی بيش ازهفتاد غزل خويش را بنام اين دوست خود سروده است.

آ ثار مولانا :

گنجينه های ادبی و عرفانی مولانا بدو دسته ، رده بندی شده اند :

1- منثور ، 2 – منظوم

1- آثار منثور عبارتند از :

- فيه ما فيه : مجموعۀ صحبت ها و گفته های مولانا است، شامل مسايل اخلاق - طريقت- تصوف - عرفان – شرح آيات قرآنکريم- احاديث نبوی وسخنان مشايخ، که درمجالس ايراد داشته و فرزند ارشد ش ، سلطان ولد به کمک مريدان آنها را يادداشت گرفته و بصورت کتاب درآورده است.

- مجالس سبعه ( مجالس هفتگانه) : مواعظه و خطابه های مولوی را برسرمنبر دربرميگيرد.

- مکاتيب : نامه ها و مراسلات مولوی به معاصرين ميباشد.

2 - آثار منظوم عبارتند از :

- غزليات ( ديوان شمس ) : اشعار اين ديوان، که بقول بزرگان دنيای شعر و ادب حدود پنجا هزاربيت را احتوا ميکند، چنان شيوا، پخته، استادانه، زيبا و دلپذير درحد اعلای فصاحت وبلاغت کلام، باشور و بيقراری بابيان مفاهيم دقيق علمی، ادبی و فلسفی، سروده شده است، که محبوبيت و مقبوليت آنها شهرۀ آفاق است:

آن نفسی، که با خودی يارچوخارآيدت + وان نفسی، که بيخودی يارچه کارآيدت

آن نفسی،که باخودی خود توشکارپشه ای+وان نفسی،که بيخودی پيل شکارآيدت

آن نفسی،که با خودی بستۀ ابرغصه ای+ وان نفسی،که بيخودی مه کنار آيدت

آن نفسی، که باخودی يارکناره ميکند + وان نفسی،که بيخودی بادۀ يار آيدت

آن نفسی،که باخودی،همچوخزان فسرده ای+ وان نفسی،که بيخودی دی چوبهارآيد ت

جملۀ بيقراريت ازطلب قرارتست + طالب بيقرارشو تا که قرار آيدت

جملۀ ناگوارشت ازطلب گوارش است + ترک گوارش ارکنی زهرگوار آيدت

جملۀ بيمراديت ازطلب مراد توست + ورنه همه مراد ها همچو نثار آيدت

عاشق جوريارشو عاشق مهريار نی + تاکه نگار نازگر عاشق زار آيدت

خسروشرق شمس دين از تبريز چون رسد

از مه و از ستاره ها والله عار آيدت (کليات شمس ص 129-130)

- رباعيات : گويند به تعداد 1659 رباعی به چاپ رسيده ودر( کليات شمس تبريزی چاپ چهارم سال 1381 تهران) تعداد آن به ( 1995 ) رباعی رسيده است، اما عقيده برآن است، که قسمتی از آن متعلق به مولانا بوده، متباقی مشکوک ميباشند:

با توسخنان بی زبان خواهم گفت ازجملۀ گوشها نهان خواهم گفت

جز گوش تو نشنود حديث من کس هرچند ميان مردمان خواهم گفت

+ + + ( کليات شمس ج 2 ص 1310)

عشقت به دلم در آمد و شاد برفت بازآمد و رخت خويش بنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روزی بنشين بنشست وکنون رفتنش ازياد برفت

( کليات شمس ج 2 ص 1322)

- مثنوی : مولوی درد فراق وجدايی های انسانها را- داستان تنهايی و خاموشی گزينی آدم ها را ، حکايت ناهمدلی ها و ناهمزبانی ها و گسست از پيوندها را در اين شهکار ادبی جهان باخلاقيت ويژۀ هنری بيان داشته و علاج همه نا بسامانی ها ، نا آرامی ها، پراگندگی ها و آشفته حالی های انسانها را درزندگی فردی وروابط اجتماعی و مناسبات نيکوی متقابل، دردوستی، عشق و مهر ورزی به تصوير کشيده است:

بشنو ازنی چون حکايت ميکند واز جدايی ها شکايت ميکند

کزنيستان تا مرا ببريده اند از نفيرم مرد و زن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه ازفراق تا بگويم شرح درد اشتياق

هرکسی کو دور ماند از اصل خويش بازجويد روزگاری وصل خويش...

... شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبيب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و تاموس ما ای تو افلاطون و جالينوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد...

( آغازدفتر اول مثنوی)

درسرا پای مثنوی فقط کلام عشق است، شورومستی ودوستی ! عشق به مفهوم: صيقل ساز و صفا بخش دلها ، گريز از کينه ورزی و دوری جستن از تعصب ها ، پيوند دادن رشته های زيست باهمی ودرکنار هم بودن، سر ناسازگاری با خشونت- بيداد گری- خودکامگی- ستم - تبعيض- افراط وتفريط...، رعايت - پابندی وبجا آوردن باورها وايمان وعقايد انساندوستانه ومردم سالارانه، آرامی دهندۀ آشفتگيها ، ايثارگری ، حرمت به حيثيت وکرامت انسانی ، دل بستن به همه خوبی ها و نيکوکاريها ...

مثنوی ازديدگاه و زاويۀ ديگری نيز درخور توجه است:

  پس از آنکه صلاح الدين زرکوب داعی اجل را لبيک گفت و به حق پيوست، حضرت مولانا ازجمع مريدان نخبۀ خود به حسام الدين حسن چلبی ،بيشتر علاقه مندی نشان داد. بروايت افلاکی درغيبت کبرای پيرتبريز ، هنگاميکه جلال الدين محمد بلخی نالان وگريان به جستجوی گمشدۀ خويش برآمده وراه سفربه دمشق را درپيش گرفت، حسام چلبی درحلقۀ ياران همسفربود.

آورده اند، که چلبی شخص متقی، پرهيزگار، با ديانت ، تيزهوش و صاحب فهم درشريعت بود. درنخستين اقدام ازسوی مولانا به مقام شيخی رسيد. اين بار مولوی درانتخابش به حساسيت و بدبينی وسرپيچی مريدان ديگر روبرو نگرديد، بنابران رشتۀ دوستی- مودت ونزديکی آنها خيلی محکم گره خورد، که حاصل آن خلق اثر منظوم مثنوی است. « سبب افاضۀ اين فيض ازوجود مولانا چلبی بوده، که چون ميديد ياران بيشتربقرائت آثارشيخ فريدالدين عطار نيشاپوری و شيخ ابوالمجد مجدود سنائی غزنوی مشغولند شبی درخلوت ازمولانا درخواست کرد ]تا [ کتابی بطرزمنطق الطيرعطار يا الهی نامۀ سنائی( حديقه) بنظم آرد مولانا فی الحال از سردستارخود برگی که هجده بيت از آغاز دفتر نخستين مثنوی برآن نوشته بود بيرون آورده بدست او داد.» ( نقل ازپيشگفتار مثنوی معنوی و هفت کتاب نفيس ديگر، ص 10 )

دوستی و حسن سلوک چلبی دروجود مولوی شور وشعف نوينی بوجود آورد و ذوق سرايش سروده ها را تحرک پرجازبه ونيرومندی بخشيد. آن ياران باصفا درکمال يکرنگی وبی ريايی ، شب ها باهم می نشستند، پيربلخ شعر ميسرود و حسام الدين حسن به همکاری مريدان ديگرهمه سروده ها را مينوشت وثبت صفحۀ کاغذ ميکرد.

روابط و صحبتهای آن دومرد بزرگ باوجود يک وقفۀ دوساله پس ازپايان دفتر نخست مثنوی، ناشی ازدرگذشت همسفرچلبی؛ به مدت پانزده سال طول کشيد. بعد ازختم سرايش و نگارش دفترششم حضرت مولانا برحمت ايزدی پيوست، بنآء درقسمت دفترهفتم مثنوی، بزرگان ادب مدعی اند، که به سبب تفاوت درسبک و صنعت شعری وخطاهای موجود نميتواند از مولوی باشد.

مقام شامخ مولانا درعرصۀ شعر و ادب:

چنانچه گفته آمد حضرت مولانا شخصيت ادبی، دانشمند و سخنورشهير وشناخته شدۀ جهانی بوده وسروده های ديوان شمس و مثنوی معنوی با رزترين نمونۀ فصاحت و بلاغت کلام وبيان لطيف ترين احساس ها و عاطفه های انسانی ميباشند.

بديع الزمان فروزانفر دربارۀ مقام شعری مولانا نگاشته است:

« ...مولانا، درست و راست، از 38 سالگی، شاعری را، آغازکرد. وبدين معنی می توان گفت که مولانا، نابغه است. يعنی ناگهان، کسی که مقدمات شاعری نداشته، شعر، سروده است. وعجب است که اين کسی که سابقۀ شاعری نداشته، و درمکتب شعر و شاعری، مشق نکرده وتلميذ ننموده است، بسيارشعرگفته و همه را زيبا سروده است.

هرگاه مولانا را، با ستارگان قدراول ادبيات فارسی ...استاد طوسی... سعدی، و...حافظ، مقايسه کنيم، مقدارشعری که ازمولانا باقی مانده است، به نسبت ازهمه، بيشتراست.

... حد اکثر... شاهنامۀ فردوسی... درحدود 52 هزاربيت است... ليکن مولانا، مجموع اشعارش...بالغ بر هفتادهزاربيت است.

... تنها غزليات مولانا درحرف " ی " 800 غزل است. يعنی تقريبآ معادل غزليات سعدی، و دوبرابرغزليات حافظ...

... مولانا... در 55 بحرمختلف، شعرساخته است. درزبان فارسی، هيچيک از شعرای ما نيستند که اين اندازه ، توسعه دراوزان داده باشند. آن اوزان متروکی که درشعرقديم وجود داشته ومتروک شده ... تمام آن اوزان را، مولانا ساخته و بهتر از اوزان معموله ساخته است....» ( نقل ازخط سوم، ص 62-63 )

گويند مولوی به علم موسيقی دسترسی داشت و بروايت افلاکی، ميتوانست رباب بنوازد و بدستور او يک تار برسه تار رباب افزوده شده است. انتخاب اوزان و قالب شعری گوناگون، درسرايش انواع نظم ( مثنوی، قصيده، ترکيب بند، ترجيع بند، ملمع، غزل، قطعه، رباعی )، درآثارمنظوم مولانا ازذخيرۀ موسيقی شناسی او سرچشمه گرفته است. « تنها درمکتب مولوی است، که شعر، موسيقی،رقص و عرفان، همه درهم می آميزد. ازيکديگر متأثر می شوند، وازهمدگر، کمال و اثرميپذيرند!» ( همان کتاب ، ص 74 )

درپايان اين نبشته شايان ذکر است، که مولوی پس از آشنايی و دوستی با شمس، به جای تصوف زهد ، تصوف عشق را پذيرفت و آئين سماع ( وجد وسرور و پای کوبی ودست افشانی صوفيان منفردآ ويا جمعآ با آداب وتشريفات خاص- فرهنگ معين ، ج 2 ، ص 1917 ) آموخت وبه رقص وپای کوبی و شورافگنی رو آورد.

آمد بهارجانها ، ای شاخ تر به رقص آ

چون يوسف اندر آمد ، مصر وشکر به رقص آ

چوگان زلف ديدی ، چون گوی دررسيدی

ازپا وسربريدی ، بی پا و سر به رقص آ

تيغی به دست خونی ، آمد مرا که چونی

گفتم:" بيا که خيراست" گفتا: " نه، شر، به رقص آ...

حضرت مولانا جلال الدين محمد بلخی بعد از عصر روز يکشنبه، پنجم ماه جمادی الآخرسال 672 هه ق به سن 68 سالگی دراثر مريضی، که عايد حالش بود ، رخ درنقاب خاک کشيد ودر شهرقونيه مدفون گرديد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 0:32  توسط بهنام کشانی | 

شهناز اشرفي

عشق جان مرده را مي‌جان كند/ جان كه فاني بود جاويدان كند
گفته‌اند كل مثنوي را در ني نامه يعني هجده بيت اول مثنوي مي‌توان خلاصه كرد و اگر بخواهيم اين هجده بيت و يا به عبارتي؛ كل مثنوي را خلاصه كنيم و عصاره آن را در جان كلمه بريزيم بي‌شك چيزي برازنده‌تر از «مفهوم عشق» نخواهيم يافت.يكي از زيباترين مأمن‌هايي كه عشق يافت،  دل مولانا جلال‌الدين محمد بلخي بود. او كه تا 38 سالگي خود در جرگه درگيران بحث و مقال بود با جرقه‌اي كه با ديدن مردي از سرزمين عاشقان در روح و جان مستعد او زده شد، زنده شد و نور اين شعله، روح بي‌تاب او را تابناك و درخشان كرد و به شاهراهي هدايتش كرد كه به حق واصل مي‌شد؛ چون نوري كه دل او را روشن ساخته بود تمام هستي‌اش را در سيطره محبتي خاص قرار داده بود كه بي‌گمان بازگشتي به دنياي كوچك مادي در آن متصور نبود.

                                                                                                                        

بنا به عقيده مولوي، ساكنين روي زمين از يك سرزمين واحد آمده‌اند و از راه تعليمات مي‌توانند از راه دل و با در نظر گرفتن حالت جديدي از هماهنگي به عنوان هدف، به يكديگر وابسته شوند و بدين ترتيب جدايي، چندخدايي، دوگانگي و افتراق از بين مي‌رود:

منبسط بوديم و يك جوهر همه
بي‌سر و بي‌پا بُديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بي‌گره بوديم و صافي همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سايه‌هاي كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق
تا رود فرق از ميان اين فريق

«مولوي پس از گفت‌وگو با شمس متقاعد شد كه در زير شكل و قالب، درياي حقيقت وجود دارد كه هر انسان مقدس، جامع و پيامبري آن را كشف كرده است.  اين درياي حقيقت به‌طور مرموزي سرچشمه رشد و تكامل انسان را در داخل ضمير ناآگاه پنهان كرده است. مولوي معتقد است كه خويشتن واقعي او يعني آنچه پدرش يا محيط در او پرورش داده است، نيست بلكه آن چيزي است كه عالم در او آفريده است.انسان پيوسته درباره دنياي بزرگ و بي‌انتهايي كه در قالب تن جا خوش كرده انديشيده است.

عشق را «پديده نخست» مي‌توان خواند. همان‌طور كه مي‌دانيم قديم در برابر حادث و به معني آنچه كه براي پديد آمدن آن نتوان زماني تعيين كرد، گفته مي‌شود و حادث تمام پديده‌هاي هستي است، كه براي پيدايي و زندگي آنان مي‌توان آغازي تعيين كرد. عشق نيز نه به مفهوم عاميانه و محدودي كه همگان از آن فهم مي‌كنند بلكه به مفهوم برتر و گسترده‌تر، ‌آن مايه و پايه استواري و ماندگاري جهان مادي و معنوي است و نيرويي است كه هستي را به كمال‌جويي و حدوث تازه‌تر و كامل‌تر از ناقص برمي‌انگيزد.

«پس عشق نسبت به ذات پروردگار كه آن را قديم اول بايد خواند حادث و نسبت به هر پديده ديگر قديم است زيرا كه عشق مايه به‌وجود آمدن جهان هستي و اجراي اراده قديم اول و مبدأ كل است.»

ديرينگي عشق نسبت به عرفان اين نكته را به اثبات مي‌رساند كه عرفان برآمده از عشق است. گوياترين گواه اين معني را در حكمت فلوطين و تفسير  وي از عشق معنوي و پيوند آن با خير و نيكويي و جمال مي‌توان يافت‌.از ديد اين فيلسوف عارف آدمي داراي مقام علوي بوده و جاي در ملكوت اعلا دارد و بر اثر دل‌بستگي به تعلق‌هاي دنيوي و سر نهادن بر خواهش‌هاي نفساني كه خاستگاه انواع آ‌لودگي‌ها و زشتي‌ها و پليدي‌ها است به نزول ارزش‌ها و فروافتادگي از مقام انساني گرفتار آمده و از اصل خويش جدا مانده است.

آنان كه از اين جدايي سينه‌اي شرحه شرحه دارند و آرزوي پيوستن به اصل و مبدأ كل را در سر مي‌پرورانند، ناگزير از تزكيه و تهذيب نفس و پرهيز از هوسهاي نفس هستند تا سبكبال و سبك بار راه وادي دوست را پيش گيرند.

مولوي نيز در مثنوي منشأ اصلي روح و هبوط آن به دنياي ماده و نيز بازگشت دوباره به منزلگه حقيقي را مطرح مي‌كند. به اعتقاد او انسان با ايثار و تواضع امكان دست يافتن به واقعيت خود را مي‌يابد و همواره از نيروي دروني انسان و شكوه شگرف آن سخن گفته است.
دفتر اول كه با شكايت و حكايت ني‌ آغاز مي‌شود، شكايت از دوري است.

دوري از معشوقي كه جان ني را به فغان واداشته و از حسرت اين فراق و سوز و داغ اين جدايي چنان مي‌نالد كه هر صاحب ذوق را با خود و با درد خود همراه مي‌كند. تنوع در مباحث گوناگون مثنوي باعث نمي‌شود كه خواننده صاحب دل پي به اين موضوع نبرد كه زمينه اصلي تمامي اين مباحث عشق است كه مانند رشته‌اي آنها را به هم پيوسته است. حركت به جهت مشخصي كه همانا مبدأ هستي و عشق است، در تمام مثنوي مشهود است.

مولوي پس از بيان شكايت ني، بلافاصله داستان عشق پادشاه و كنيزك را آورده است. در اين حكايت نيز همانند بقيه حكايت‌هاي مثنوي مسائل با رمز و اشاره بيان شده است و سپس به تفسير آن پرداخته شده است.

 در اين داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدايي و مجازي آن اشاره شده است كه اين نوع عشق در كل پديده‌هاي هستي مشهود است و  همانند كشش و ميل دوجانبه‌اي است كه خاك و گياه و باران و آفتاب و نر و ماده را در تمام عالم به سوي هم مي‌كشاند و عشق را نيروي محرك تمامي كائنات مي‌سازد. اين عشق كه قانون وجود است در همه عالم  قاهرست و عشق جسماني انسان نيز از همين مقوله و در اين مرحله از عشق كه به قلمرو حيات حيواني مربوط است با ساير انواع حيوان تفاوت ندارد.

« معهذا در انسان عشقي هم هست كه ناشي از ماهيت انساني اوست و نه فقط در قياس با عالم حيواني بلكه در قياس با عالم ملائك هم مايه امتياز است و ناشي از نوعي دانش و شناخت است كه شايد آن را معرفت بايد خواند.»       

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:40  توسط بهنام کشانی | 

دکتر غلامرضا خاکی
مقدمه :روي آوري قشرهاي گوناگون جويندگان حقيقت در سراسر جهان به آثار مولانا، آدمي را به ياد آن مصرع خود او در ني نامه مي اندازد: كه جفت بدحالان و خوشحالان1 شده است، بدحالان و خوش حالاني كه هر يك از ظن خود يار2 او شده اند و هر يك به گوشه اي از ساحت روان او ورود كردهاند. خيل بي شمار مشتاقان، چاپ هاي متعدد آثار مولانا به زبانهاي گوناگون، برگزاري كنگره ها و سمينارها... در جهان اين سئوال را پيش مي آورد كه براستي در بازار نوفروشي3 مولانا چه متاعي عرضه مي شود كه اين همه بر گرد او جمع آمده اند و اين خريداران كالاي او چه كساني هستند، چه مي خواهند؟...

بي گمان اينان هر كه هستند آنانند كه در فرآيند طلب خويش ز هزار خم چشيده اند و همه را بيازموده اند4 و سرانجام به شراب سركش مولانا رسيده اند چرا كه به اين نتيجه رسيده اند بي مدد چون اويي، درهم ريختن ارزشها، اعتبارهاي جهان و فرو شدن به دريا و در پي گوهر حقيقت كاري آسان نيست.
[برای دیدن ادامه مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید]

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 9:39  توسط بهنام کشانی | 
دکتر ضیاء موّحد 
در اینجا می‌خواهم مختصری به مسأله ریتم، سماع و شعر بپردازم و راجع‌ به‌ روابط‌ اینها نکاتی‌ عرض‌ کنم‌ و در کوتاه‌ترین‌ مدّت‌ هم‌ صحبت ‌خود را تمام‌ بکنم‌. معمولاً ریتم‌ را به‌ چند دسته‌ تقسیم‌ می‌کنند، ریتم‌های‌ ساده‌،‌ ریتم‌های‌ مرکب‌ و پیچیده‌ که‌ عناصری‌ دارد و اجزایی‌ و دیگر ریتم‌های‌ نامنظّم‌ که‌ به‌ظاهر نامنظّم‌ است‌ امّا در بستر منظمی از ریتم‌ها قرار می‌گیرد، از شعر مثال‌ اگر بخواهم‌ بزنم‌، ریتم‌ ساده‌های‌ ریتم‌ شعرهای‌ متفّق‌ ارکان‌ است‌ مثل فعولن‌، فعولن‌، فعولن‌ و حتی‌ کمتر از این‌، ریتمی‌ که‌ مرتب‌ تکرار می‌شود، ریتم‌های‌ مرکب‌ وپیچیده‌ مختلف‌ ارکان‌ هستند مانند به‌ خصوص‌ اوزان‌ِ نیمایی‌ که‌ امکان‌ امتداد مصراع‌ها زیادتراست‌ و امّا آن‌ ریتم‌ نوع‌ سوم‌، ریتم‌ نامنظمی‌ که‌ بر بستر یک‌ وزن‌ منظم‌ حرکت می‌کند. نمونه‌اش‌ رامی‌شود در بسیاری‌ از شعرهای‌ بلند فروغ‌ فرخزاد دید که‌ از وزن‌ اصلی‌ انحراف‌ پیدا می‌کند.یک‌ نوع‌ عدم‌ توازنی‌ با ارکان‌ دیگر پیدا می‌شود، در هر صورت‌ نوع‌ سوم‌ در شعر ما به‌ وفوردیده‌ می‌شود. عین‌ همین‌ها در موسیقی‌ هم هست‌ و عین‌ همین‌ها در رقص‌ و سماع‌ هم‌ هست‌.

درشعر مولوی‌ به‌ خصوص‌ در غزل‌هایش‌ ضرب‌آهنگ‌ و شعر و سماع‌ از هم‌ قابل‌ تفکیک‌ نیستند. در واقع‌ می‌خواهم‌ بگویم‌ غزلهای‌ مولوی‌ هر کدامش‌ یک‌ مجلس سماع‌ است‌ و اصلاً مثل‌اینکه‌ برای‌ مجالس‌ سماع‌ سروده‌ شده‌ باشد، امّا ببینیم چه‌ نوع‌ تناظری‌ می‌شود بین‌ این‌ها برقرار کرد. مسأله‌ سماع‌ را می‌دانید که‌ در بین‌ عرفا چقدر ارج‌ و قرب‌دارد، غزالی‌ِ با آن‌ خشکی‌ و عبوسی‌ وقتی‌ که‌ به‌ سماع‌ می‌رسد در احیاء علوم‌ دین‌، حرفهای‌ جالبی‌ می‌زند و در جایی می‌گوید: «و هر که سماع او را نجنباند ناقص باشد و از اعتدال مایل، و از روحانیت دور و در کثافت و درشتی طبع زیادت از آن اشتران و مرغان بود بلکه از دیگر ستوران، چه آن همه از نغمه مرغان متأثر شوند و برای آن مرغان بر سر داوود – علیه السلام – برای شنیدن آواز او بایستادندی»
(احیاء علوم الدین، ربع عادات، ص 596)
یا سعدی‌ در بوستان‌ در باب‌ عشق‌ و جوانی‌می‌گوید:
مگویم‌ سماع‌ای‌ برادر که‌ چیست‌
مگر مستمع‌ را بدانم‌ که‌ کیست‌

گر از برج‌ِ معنی‌ پَرد طیر او
فرشته‌ فرو ماند از سیر او

جهان‌ پر سماع‌ است‌ و مستی‌ و شور
ولیکن‌ چه‌ بیند در آینه‌ کور
چو شوریدگان‌ می‌پرستی‌ کنند
به‌ آواز دولاب مستی‌ کنند
غزلهای‌ مولوی‌، یک مثل‌ مجلس‌ سماع‌ است‌ که‌ کلمه‌ها و بیت‌ها و تصویرها عناصر حاضر در این‌مجلسند، برای‌ اینکه‌ این‌ مسأله‌ را کمی‌ روشن‌ بکنم‌ مثالی‌ می‌زنم‌، فرض‌ کنید که‌ وارد یک‌مجلس‌ سماع‌ شدید، حالا می‌شود گفت‌ رقص‌ ولی‌ من‌ می‌گویم‌ سماع‌ برای‌ اینکه‌ در واقع‌،مورد، مورد سماع‌ است‌ ولی‌ شما به‌ جای‌ سماع‌ می‌توانید رقص‌ بگویید. در مجلس‌ سماع‌ که وارد می‌شوید یک‌ ضرب‌آهنگ‌ می‌شنوید و فراموش‌ نکنید که‌ همه‌ با یک‌ ضرب‌ آهنگ‌درحرکتند، امّا جالب‌ این‌ است‌، که‌ هر کدام‌ به‌ این‌ ضرب‌ آهنگ‌ به‌ شکل‌ حرکت‌ِ خودشان‌جواب‌ می‌دهند. یعنی‌ با ضرب‌ آهنگ‌ در یک‌ مجلس‌ سماع‌ به‌ تعداد کسانی‌ که‌ در آن‌مجلس‌ سماع‌ هستند، فردیت‌ هست‌، هویت‌ هست‌.
گاهی‌ افراد همدیگر را هم‌ نگاه‌ می‌کنند،سماع‌ هم‌ دیگر را هم‌ می‌پایند، امّا گاهی‌ هم‌ نگاه‌ نمی‌کنند. گاهی‌ هم‌ تنها با خود در رقص‌هستند، توجّه‌ کنید در اشعار مولانا هم در غزلیاتی‌ ابیات‌ توجه به هم دارند، به‌ هم‌ نگاه‌می‌کنند. و در غزلیاتی‌ ابیات‌ منفرداً روی‌ پای‌ خودشان‌ ایستاده‌اند، می‌شود ابیات‌ را از غزل‌ بیرون‌ آورد بدون‌ اینکه‌ به‌ غزل‌ لطمه‌ای‌ وارد بشود امّا در اینجا یک‌پارادوکسی‌ هم‌ هست‌. پارادوکس‌ این‌ است‌ که‌ کسانی‌ که‌ در رقص‌ هستند آیا گیرنده‌ ضرب‌آهنگ‌ هستند یا دهنده‌ ضرب‌ آهنگ‌؟ گیرندگی‌ در آنجا زیادتر است‌ یا دهندگی؟‌ ممکن‌ است‌در اول‌ اینطور باشد که‌ همه‌ یک‌ ضرب‌ آهنگ‌ را شنیده باشند و همه‌ به‌ یک‌ ضرب‌ آهنگ‌ به‌ رقص‌آمده باشند، امّا از جایی‌ تفکیک‌ بین‌ این‌ دو غیرممکن‌ است‌، دهنده‌ همان‌ گیرنده‌ است‌، گیرنده‌همان‌ دهنده‌ است‌، این را مولوی در شعر چنین بیان می‌کند:
تو مپندار که من شعر به خود می‌گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
این آنجایی‌ است‌ که‌ رقص‌، ضرب‌آهنگ‌ و ریتم‌، تمام‌ اینها در یک‌ کل‌ با هم‌ ترکیب‌ می‌شوند. از طرف‌ دیگر توجّه‌ کنید که‌در اینجا جای‌ قیل و قال نیست‌ در مجلس‌ سماع‌ جای‌ این‌ نیست‌ که‌ ما راجع‌ به‌ سماع‌ بحث‌ بکنیم‌،اگر در مجلس‌ سماع‌ خواستید راجع‌ به‌ سماع‌ یا رقص‌ بحث‌ بکنید در واقع‌ از آن‌ خارج‌ شده‌اید. در جائی‌ باید بحث‌ کرد که‌ مسأله‌ شرکت‌ کردن‌ در سماع‌ در کار نباشد همه‌ کسانی‌ که‌ در سماع‌ شرک‌ کردند می‌دانند که‌، رقص‌ آنان‌ به‌ یک‌ ضرب‌ آهنگ‌ است‌ امّا به‌ شرطی‌ که‌ درباره‌این‌ موضوع‌ جدّی‌ فکر نکنند، خاصیت‌ دیگر ضرب‌ آهنگ‌ این‌ است‌ که‌ در زمان‌ جریان‌ داردشعر را هم‌ ما در زمان‌ می‌خوانیم‌، موسیقی‌ را هم‌ در زمان‌ می‌شنویم‌، سماع‌ هم‌ در زمان‌ شنیده‌می‌شود، و جالب‌ این‌ است‌ که‌ در پشت‌ این‌ صدا سکونی‌ هم‌ هست‌ و آن‌ خود ضرب‌ آهنگ‌است‌.
برای‌ اینکه‌ آن‌ ضرب‌ آهنگ‌ تکرار می‌شود هر ضربی‌ که‌ دائماً تکرار بشود تنوع‌ خودش‌را از دست‌ می‌دهد. اما ضمیر آن را به‌ خاطر‌ می‌آورد، در پشت‌ ضمیر یک‌ حالت‌ سکون‌ ایجاد می‌شود، ولی‌ این‌ سکون‌ با حرکت‌ِ کسانی‌ که‌ در سماع‌ شرکت‌ کردند جبران‌ می‌شود. نکته‌جالب‌ِ دیگری‌ که‌ هست‌ این‌ است‌ که‌ می‌توان‌ گفت‌ هر کسی‌ خودش‌ را با سماع‌ بیان‌ می‌کند.ولی‌ جور دیگر هم‌ می‌توانیم‌ بگوییم‌. می‌توانیم‌ بگوییم‌ این‌ سماع‌، این‌ موسیقی‌ است‌ که‌خودش‌ را از طریق‌ افراد بیان‌ می‌کند و این‌ نکته‌ ظریف‌تری‌ است‌. از همه‌ آن‌ نکات‌ ظریف‌ترهمین‌ است‌. آیا این‌ من‌ هستم‌ که‌ دارم‌ شعر می‌گویم‌ یا شعر است‌ که‌ مرا می‌گوید. آیا من‌ هستم‌که‌ سماع‌ می‌کنم‌ یا سماع‌ است‌ که‌ مرا در رقص‌ آورده‌.
حالا اگر ما بخواهیم‌ این‌ تناظر را کمی‌نزدیک‌تر بکنیم‌، و بیان‌ ریتم‌، یک‌ بیان‌ تصویری‌ باشد، تصویرها هم‌ با کلمه‌ها گفته‌ بشوند وکلمه‌ها هم‌ خودشان‌ مبین‌ ضرب‌ باشند، آن‌ وقت‌ می‌گوییم‌ که‌ در اینجا دیگر ضرب‌ نیست‌ که‌مبین‌ احساس‌ها و اندیشه‌هاست‌، بلکه‌ این‌ تصویرها و گزاره‌ها هستند که‌ مبین‌ ضرب‌ آهنگ‌هستند و شعر این‌ است‌، شعر مشاهده‌ حرکت‌ است‌ از ضرب‌ آهنگ‌ به‌ معنا، همچنان‌ که‌ رقص‌مشاهده‌ حرکت‌ است‌ از ضرب‌ آهنگ‌ به‌ فردیت‌ و ذهنیت‌، در شعر و سماع‌ مولوی‌ این‌ دو ازهم‌ جدایی‌ ناپذیرند، همچنانکه‌ در زندگی‌ او جدایی‌ناپذیر بوده‌ است‌. در جایی‌ نوشته‌اندکه‌ مولوی‌ چرخ‌ زدن‌ را از شمس‌ یاد گرفت‌، مولوی‌ در سماع‌ چرخ‌ نمی‌زد چرخ‌ زدن‌ را ازشمس‌ یاد گرفت‌. همه‌ آن‌ حرفهایی‌ را که‌ زدم‌ در این‌ غزل‌ متجلی شده‌اند. این‌ غزل‌ مولوی‌در واقع‌ یک‌ نوع‌ بیان‌ چیزهایی‌ است‌ که‌ من‌ با پرحرفی‌ بیان‌ کردم‌:
چون‌ خیال‌ تو درآید به‌ دلم‌ رقص‌ کنان‌
چه‌ خیالات‌ دگر مست‌ درآید به‌ میان‌
گرد برگرد خیالش‌ همه‌ در رقص‌ شوند
و آن‌ خیال‌ چو مه‌ تو به‌ میان‌ چرخ‌ زنان‌
هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند
همچو آیینه‌ زخورشید برآرد لمعان
سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار
از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌
سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌
همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌

هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند
همچو آیینه‌ زخورشید برآرد لمعان
سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار
از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌
سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌
همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌

اين مقاله از وب سايت بانک مقالات فارسي دريافت شده است : MYDOCUMENT.IR

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 2:12  توسط بهنام کشانی | 
سلام امشب تصمیم گرفتم راجع به خود مولانا و منش عرفا هم چیزهای بنویسیم.
اولین مطلب راجع به این موضوع را می خوام به جنبه هنری شعر مولانا اختصاص بدم.
تا جای که من می دونم و در تاریخ اومده،مولانا به قول معروف در موسیقی هم دستی داشته و این کاملا در شعرهاش مخصوصا غزلیاتش مشخصه.
شما وقتی غزل مولانا را می خونی خود به خود ریتم خیلی قشنگی از همون مصراع اول تو ذهنت شکل می گیره و تا آخر ادامه پیدا می کنه که این موضوع را در شعر های کمتر شاعری می شه پیدا کرد.
یکی از دلایلی که غزلیات مولانا را اینطور شورانگیز کرده اینه که مولانا غزلیاتش را در حالت های خلصه عرفانی یا رقص صوفیانه می سروده و اطرافیان می نوشته اند.
برای نمونه یکی از غزلیات مولانا که در کتاب درسی ادبیات سال دوم دبیرستان هم آمده را در زیر آورده ام که هم بسیار پر محتوا بوده و آهنگ و ریتم بسیار زیبایی دارد که از همان ابتدای شعر کاملا ملموس است:

هر نفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست * ما به فلك مي رويم عزم تماشا كراست
..........................
ما به فلك بوده ايم يار ملك بوده ايم * باز همانجا رويم جمله كه آن شهر ماست
..........................
خود ز فلك برتريم و ز ملك افزون تريم * زين دو چرا نگذريم منزل ما كبرياست
..........................
گوهر پاك از كجا عالم خاك از كجا * بر چه فرود آمديت بار كنيد اين چه جاست
..........................
بخت جوان يار ما دادن جان كار ما * قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
..........................
از مه او مه شكافت ديدن او برنتافت * ماه چنان بخت يافت او كه كمينه گداست
..........................
بوي خوش اين نسيم از شكن زلف اوست * شعشعه اين خيال زان رخ چون والضحاست
..........................
در دل ما درنگر هر دم شق قمر * كز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست
..........................
خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان * كي كند اينجا مقام مرغ كزان بحر خاست
..........................
بلك به دريا دريم جمله درو حاضريم * ورنه ز درياي دل موج پياپي چراست
..........................
آمد موج الست كشتي قالب ببست * باز چو كشتي شكست نوبت وصل و لقاست
..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 1:25  توسط بهنام کشانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گر گــــــــــــــران و گر شتابنده بـود
آنك جويـــــــــــــــندست يابنده بود

در طـــلب زن دايما تو هر دو دست
كه طـــــــلب در راه نيكو رهبرسـت

لنگ و لوك و خفته‌شكل و بـي‌ادب
سوي او مي‌غـيژ و او را مي‌طــلب
----------------------------------------------
هر كـــــــــــــجا بوي خوش آيد بو بريد
ســـــــــوي آن سر كاشناي آن سريد


هر كجــــــــــا لطفي ببيني از كسي
سوي اصـــــــل لطف ره يابي عسي


اين همه خوشـــها ز درياييست ژرف
جزو را بگرار و بر كــــــــــــــل دار طرف

پیوندهای روزانه
فرهنگ لغت معین و دهخدا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
87/12/22 - 87/12/30
87/12/08 - 87/12/14
87/12/01 - 87/12/07
87/11/22 - 87/11/30
87/09/22 - 87/09/30
87/07/01 - 87/07/07
87/06/22 - 87/06/31
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14
87/06/01 - 87/06/07
87/05/22 - 87/05/31
87/04/05 - 87/04/21
87/03/22 - 87/03/31
87/03/08 - 87/03/14
87/03/01 - 87/03/07
87/02/22 - 87/02/31
87/02/05 - 87/02/21
87/02/08 - 87/02/14
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/05 - 87/01/21
87/01/08 - 87/01/14
87/01/01 - 87/01/07
86/12/22 - 86/12/29
86/12/05 - 86/12/21
86/12/08 - 86/12/14
86/12/01 - 86/12/07
آرشیو موضوعی
غزلیات
مباحثی در عرفان و مولانا
اخبار مرتبط با مولانا
پیوندها
زندگی خیلی زیباست
آوای چنگ
وبلاگینا
نقطه ته خط
کاملترین مرجع شعرها و عکس های عاشقانه
صدای سخن عشق
هر چی دلم بخواد
شیدایی
دل پناه
دل و دلدار
عالَم در طواف عشق است
مردی و مردونگی
زندگی زیباست
عاشق کوچک
گلهاااااااا......
دل تنها
نغمه دل
اشک های آسمان
ترنم باران
سیمرغ عشق
ستاره خاموش
حفاظ تلخ تنهایی
فریدون
بوی گل نرگس
سکوتی که میشنوید صدای فریاد من است
راز گل سرخ
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
ادب کهن سرزمینم پارس
آسمان آبی
پلاس ديتا
وزن بودن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

Molananews.com